اعناء. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ عِنو، بمعنی کرانه آسمان و گروه مردمان از قبایل مختلف. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). ج ِ عِنو، یعنی جوانب و نواحی و گروه مختلف از مردمان. ( از اقرب الموارد ). رجوع به عنو شود.
اعناء
لغت نامه دهخدا
اعناء. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ عِنو، بمعنی کرانه آسمان و گروه مردمان از قبایل مختلف. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). ج ِ عِنو، یعنی جوانب و نواحی و گروه مختلف از مردمان. ( از اقرب الموارد ). رجوع به عنو شود.
اعناء. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ عِنو، بمعنی کرانه ٔ آسمان و گروه مردمان از قبایل مختلف . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ج ِ عِنو، یعنی جوانب و نواحی و گروه مختلف از مردمان . (از اقرب الموارد). رجوع به عنو شود.
اعناء. [ اِ ] (ع مص ) رنجانیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). رنجانیدن و بدین معنی یائی باشد. (ناظم الاطباء). به تعب و رنج انداختن . (از اقرب الموارد). || سر نامه نوشتن و نشان کردن کتاب را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). سر نامه نوشتن و نشان کردن کتاب را و به این معنی یائی باشد. (ناظم الاطباء). عنوان قرار دادن کتاب را. (از اقرب الموارد). || در بند ماندن بندی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). به این معنی یایی باشد. (ناظم الاطباء). || خوار گردانیدن . به این معنی واوی است . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). فروتن ساختن کسی را: اعناه اعناءً؛ اخضعه . (ازاقرب الموارد). فروتن گردانیدن . (تاج المصادر بیهقی ). || رویانیدن و آشکار ساختن زمین گیاه را. به این معنی واوی باشد. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ظاهر گردانیدن و برویانیدن زمین گیاه را. (از اقرب الموارد). برویانیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). یقال : «مااعنت الارض شیئاً»؛ ای ماانبتت و کقوله : «و یأکلن ما اعنی الولی فلم یلث » قوله لم یلث ؛ ای لم ینقص منه شیئاً. (اقرب الموارد).