کلمه جو
صفحه اصلی

اعوص

لغت نامه دهخدا

اعوص . [ اَ وَ ] (اِخ ) جائی است نزدیک مدینه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). موضعی است نزدیک به مدینه . (از اقرب الموارد). جائی است بنزدیک مدینه که در چند میلی آن قرار دارد. اسحاق گوید: خرج الناس یوم احد حتی بلغوا المنقی دون الاعوص . و نام وادی است بدیار باهلة مر بنی حصن را. (از معجم البلدان ).


اعوص . [ اَ وَ ] (ع اِ) بیت که معنی آن دشوار باشد. عوص . (منتهی الارب ). چیزی که معنیش دشوار باشد. (ناظم الاطباء). آنچه غامض باشد که واقف بر آن نتوان شد. (از اقرب الموارد).


اعوص. [ اَ وَ ] ( ع اِ ) بیت که معنی آن دشوار باشد. عوص. ( منتهی الارب ). چیزی که معنیش دشوار باشد. ( ناظم الاطباء ). آنچه غامض باشد که واقف بر آن نتوان شد. ( از اقرب الموارد ).

اعوص. [ اَ وَ ] ( اِخ ) جائی است نزدیک مدینه. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). موضعی است نزدیک به مدینه. ( از اقرب الموارد ). جائی است بنزدیک مدینه که در چند میلی آن قرار دارد. اسحاق گوید: خرج الناس یوم احد حتی بلغوا المنقی دون الاعوص. و نام وادی است بدیار باهلة مر بنی حصن را. ( از معجم البلدان ).


کلمات دیگر: