کلمه جو
صفحه اصلی

بلج

فرهنگ فارسی

( اسم ) خرمای نارس .
گشادگیهای مفارق مو ٠

لغت نامه دهخدا

بلج . [ ب َ ] (اِخ ) (حمام ...) حمامی است در بصره . (منتهی الارب ). حمامی در بصره است منسوب به شخصی موسوم به بلج . (مراصد). این حمام منسوب به بلج بن کَشبة تمیمی است و او همان است که ساج بلجی نیز به وی منسوب است . (از معجم البلدان ).


بلج. [ ب َ ] ( ع مص ) بگشادن. ( از منتهی الارب ) ( از ذیل اقرب الموارد ).

بلج. [ ب َ ] ( ع ص ) رجل بلج ؛ مرد گشاده رو. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). بَلِج. و رجوع به بلج شود.

بلج. [ ب َ ] ( اِخ ) نام بتی ، و یا از اعلام است. ( منتهی الارب ). صنمی بوده است عرب را در جاهلیت که آن را می پرستیدند و نسبت آن به بلج بن محرق می باشد. ( از معجم البلدان ).

بلج. [ ب َ ] ( اِخ ) ( حمام... ) حمامی است در بصره. ( منتهی الارب ). حمامی در بصره است منسوب به شخصی موسوم به بلج. ( مراصد ). این حمام منسوب به بلج بن کَشبة تمیمی است و او همان است که ساج بلجی نیز به وی منسوب است. ( از معجم البلدان ).

بلج. [ ب َ ل َ ] ( ع مص ) شادمان شدن. ( از منتهی الارب ). || گشاده ابرو شدن. ( منتهی الارب ). أبلج شدن. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به ابلج شود.

بلج. [ ب َ ل َ ] ( ع اِ ) گشادگی ابرو. ( منتهی الارب ). تباعد و فاصله مابین دو ابرو. ( از اقرب الموارد ). || ضوء و روشنائی. ( از ذیل اقرب الموارد ).

بلج. [ ب ُ ل ُ ] ( ع اِ ) گشادگیهای مفارق مو. ( منتهی الارب ) ( از ذیل اقرب الموارد از لسان ).

بلج. [ ب َ ] ( اِخ ) ابن بِشربن عیاض قشیری ، وی از فرماندهان شجاع دمشق بوده است. هشام بن عبدالملک او را با سپاهی گران روانه افریقیه کرد تا شورش اهالی آنجا را بخواباند. و او پس ازچندی جنگ و گریز بر آنجا دست یافت و مدت یازده ماه حکومت را بدست گرفت و بسال 124 هَ. ق. در نتیجه زخمهایی که در جنگ برداشته بود درگذشت. در مدت حکومت پایتخت وی قرطبه بوده است. ( از الاعلام زرکلی ج 2 ص 50 از تاریخ ابن الاثیر و نفح الطیب و تهذیب ابن عساکر ).

بلج . [ ب َ ] (اِخ ) ابن بِشربن عیاض قشیری ، وی از فرماندهان شجاع دمشق بوده است . هشام بن عبدالملک او را با سپاهی گران روانه ٔ افریقیه کرد تا شورش اهالی آنجا را بخواباند. و او پس ازچندی جنگ و گریز بر آنجا دست یافت و مدت یازده ماه حکومت را بدست گرفت و بسال 124 هَ . ق . در نتیجه ٔ زخمهایی که در جنگ برداشته بود درگذشت . در مدت حکومت پایتخت وی قرطبه بوده است . (از الاعلام زرکلی ج 2 ص 50 از تاریخ ابن الاثیر و نفح الطیب و تهذیب ابن عساکر).


بلج . [ ب َ ] (اِخ ) نام بتی ، و یا از اعلام است . (منتهی الارب ). صنمی بوده است عرب را در جاهلیت که آن را می پرستیدند و نسبت آن به بلج بن محرق می باشد. (از معجم البلدان ).


بلج . [ ب َ ] (ع ص ) رجل بلج ؛ مرد گشاده رو. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بَلِج . و رجوع به بلج شود.


بلج . [ ب َ ] (ع مص ) بگشادن . (از منتهی الارب ) (از ذیل اقرب الموارد).


بلج . [ ب َ ل َ ] (ع اِ) گشادگی ابرو. (منتهی الارب ). تباعد و فاصله ٔ مابین دو ابرو. (از اقرب الموارد). || ضوء و روشنائی . (از ذیل اقرب الموارد).


بلج . [ ب َ ل َ ] (ع مص ) شادمان شدن . (از منتهی الارب ). || گشاده ابرو شدن . (منتهی الارب ). أبلج شدن . (از اقرب الموارد). و رجوع به ابلج شود.


بلج . [ ب ُ ل ُ ] (ع اِ) گشادگیهای مفارق مو. (منتهی الارب ) (از ذیل اقرب الموارد از لسان ).


پیشنهاد کاربران

گشاده رویی، گشایش میان ابروان

ابلج:گشاده رو، مهمان دوست


کلمات دیگر: