کلمه جو
صفحه اصلی

میزک

فرهنگ فارسی

بول، شاش
۱ - ( اسم ) شاش بول .

فرهنگ معین

(زَ ) (اِمصغ . اِ. ) شاش ، بول .

لغت نامه دهخدا

میزک . [ زَ ] (اِ مصغر) میز کوچک .


میزک. [ زَ ] ( اِ مصغر ) میز کوچک.

میزک. [ زَ ] ( اِ مصغر ) ( اسم از میزیدن + ک تصغیر ) مصغر میز یعنی شاش اندک. ( ناظم الاطباء ). || بول و شاش. ( ناظم الاطباء ). بول و شاش را گویند. ( آنندراج ) ( برهان ) :
شیرگیر و خوش شد انگشتک بزد
سوی مبرز رفت تا میزک کند.
مولوی ( مثنوی چ خاور ص 410 ).
- چکمیزک ؛ قطره بول که از شرم کودک ریزد.
|| باران اندک. || آمیزش و اختلاط. || هر چیز درهم و برهم و آمیخته. ( ناظم الاطباء ).

میزک . [ زَ ] (اِ مصغر) (اسم از میزیدن + ک تصغیر) مصغر میز یعنی شاش اندک . (ناظم الاطباء). || بول و شاش . (ناظم الاطباء). بول و شاش را گویند. (آنندراج ) (برهان ) :
شیرگیر و خوش شد انگشتک بزد
سوی مبرز رفت تا میزک کند.

مولوی (مثنوی چ خاور ص 410).


- چکمیزک ؛ قطره ٔ بول که از شرم کودک ریزد.
|| باران اندک . || آمیزش و اختلاط. || هر چیز درهم و برهم و آمیخته . (ناظم الاطباء).

فرهنگ عمید

بول، شاش.


کلمات دیگر: