هنگامه کردن . بحث .
گفت و گو کردن
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
گفت و گو کردن. [ گ ُ ت ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) هنگامه کردن. ( آنندراج ). بحث. مجادله. مشاجره :
در کشتنم ملاحظه از هیچکس مکن
من کیستم که بر سر من گفت و گو کنند.
تا در میان تفحص احوال او کنم.
در کشتنم ملاحظه از هیچکس مکن
من کیستم که بر سر من گفت و گو کنند.
سنجر کاشی ( از آنندراج ).
یارا نه با رقیب بسی گفت و گو کنم تا در میان تفحص احوال او کنم.
غزالی هروی ( از آنندراج ).
کلمات دیگر: