کلمه جو
صفحه اصلی

جرزه

لغت نامه دهخدا

( جرزة ) جرزة. [ ج ُ زَ ] ( ع اِ ) دسته و بافه ینجه. ( ناظم الاطباء ). بند اسپست و مانند آن. ( منتهی الارب ). بند و دسته اسپست و مانند آن. ( از اقرب الموارد ). و در تداول عوام بر بسته های بزرگ گندم خشک و حبوب اطلاق کنند. ( از حاشیه متن اللغة ). یقال : جاء بجرزةِ من القت و بجرز منه و باعه جرزا. ( از اقرب الموارد ). || یک مشت از اسپست. ( منتهی الارب ).

جرزة. [ ج ِ رَ زَ ] ( ع اِ ) ج ِ جرز، به معنی گرز آهنی. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) ( متن اللغة ). رجوع به جرز شود.

جرزة. [ ج ِ زَ ] ( ع اِ ) نوعی از لباس زنان که از کرک و پوست گوسفند است. ( از متن اللغة ). و در تداول امروز نوعی خاص از لباس است که از پشم و مانند آن باشد. ( از حاشیه متن اللغة ).

جرزة. [ ج َ زَ ] ( ع اِ ) هلاک. یقال : رماه اﷲ بجرزة؛ ای بهلاک. ( اقرب الموارد ) ( المنجد ).

جرزة. [ ج َ رَ زَ ] ( ع اِ ) هلاکی. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( متن اللغة ).

جرزة. [ج ُ زَ ] ( اِخ ) نام ناحیه ای است به یمامه از اراضی کوفه از آن بنی ربیعه. ( از معجم البلدان ) :
کان بحیرا لم یقل لی ماتری
من الامر او ینظر بوجه قسیم
و لو شئت فی حال الکمیت و لم تکن
کأنک نصب للرماح رجیم
ولکن رأیت الموت ادرک تبعا
و من بعده من حادث و قدیم
فیا لعبید خلفة اِن َّ خیرکم
بجرزة بین الوعستین مقیم.
متمم بن نویرة ( از معجم البلدان ).

جرزة. [ ج َ رَ زَ ] (ع اِ) هلاکی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (متن اللغة).


جرزة. [ ج َ زَ ] (ع اِ) هلاک . یقال : رماه اﷲ بجرزة؛ ای بهلاک . (اقرب الموارد) (المنجد).


جرزة. [ ج ِ رَ زَ ] (ع اِ) ج ِ جرز، به معنی گرز آهنی . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (متن اللغة). رجوع به جرز شود.


جرزة. [ ج ِ زَ ] (ع اِ) نوعی از لباس زنان که از کرک و پوست گوسفند است . (از متن اللغة). و در تداول امروز نوعی خاص از لباس است که از پشم و مانند آن باشد. (از حاشیه ٔ متن اللغة).


جرزة. [ ج ُ زَ ] (ع اِ) دسته و بافه ٔ ینجه . (ناظم الاطباء). بند اسپست و مانند آن . (منتهی الارب ). بند و دسته ٔ اسپست و مانند آن . (از اقرب الموارد). و در تداول عوام بر بسته های بزرگ گندم خشک و حبوب اطلاق کنند. (از حاشیه ٔ متن اللغة). یقال : جاء بجرزةِ من القت و بجرز منه و باعه جرزا. (از اقرب الموارد). || یک مشت از اسپست . (منتهی الارب ).


جرزة. [ج ُ زَ ] (اِخ ) نام ناحیه ای است به یمامه از اراضی کوفه از آن بنی ربیعه . (از معجم البلدان ) :
کان بحیرا لم یقل لی ماتری
من الامر او ینظر بوجه قسیم
و لو شئت فی حال الکمیت و لم تکن
کأنک نصب للرماح رجیم
ولکن رأیت الموت ادرک تبعا
و من بعده من حادث و قدیم
فیا لعبید خلفة اِن َّ خیرکم
بجرزة بین الوعستین مقیم .

متمم بن نویرة (از معجم البلدان ).




کلمات دیگر: