کلمه جو
صفحه اصلی

تن بد

لغت نامه دهخدا

تن بد. [ تَم ْ ب ُ ] ( اِ ) بمعنی جسم کل است همچنانکه روان بد، نفس کل است. چه تن بمعنی جسم و روان بمعنی نفس و بد بمعنی همه و کل باشد. ( برهان ). ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). و در ضمه باء تأمل است چه بد معنی بزرگ و کل است. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). جسم کلی. ( ناظم الاطباء ).، تنبد. [ تَم ْ ب َ ] ( اِ ) خاموشی و سکوت و نوبه تب لرزه. ( ناظم الاطباء ). خاموشی و خموش بودن. ( شرفنامه منیری ).

تن بد. [ تَم ْ ب ُ ] (اِ) بمعنی جسم کل است همچنانکه روان بد، نفس کل است . چه تن بمعنی جسم و روان بمعنی نفس و بد بمعنی همه و کل باشد. (برهان ). (انجمن آرا) (آنندراج ). و در ضمه ٔ باء تأمل است چه بد معنی بزرگ و کل است . (انجمن آرا) (آنندراج ). جسم کلی . (ناظم الاطباء).



کلمات دیگر: