کلمه جو
صفحه اصلی

منعقد کردن


مترادف منعقد کردن : بستن، سفت کردن، تنظیم کردن، برپا کردن، برگزار کردن، تشکیل دادن، ترتیب دادن

برابر پارسی : بستن

فارسی به انگلیسی

coagulate, curdle, to coagulate, to conclude, to hold

to conclude


to hold


to coagulate


coagulate, curdle


فارسی به عربی

استنتج ، إبرامٌ

مترادف و متضاد

۱. بستن
۲. سفت کردن
۳. تنظیم کردن
۴. برپا کردن، برگزار کردن، تشکیل دادن، ترتیب دادن


hold (فعل)
چسبیدن، باز داشتن، گرفتن، نگاه داشتن، منعقد کردن، تصرف کردن، نگه داشتن، در دست داشتن، جا گرفتن

convene (فعل)
جمع کردن، گرد امدن، منعقد کردن، دور هم جمع شدن، تشکیل جلسه دادن، هم ایش کردن

conclude (فعل)
خاتمه دادن، بپایان رساندن، منعقد کردن، نتیجه گرفتن، استنتاج کردن، ختم کردن

بستن


سفت کردن


تنظیم کردن


برپا کردن، برگزار کردن، تشکیل دادن، ترتیب دادن


فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - بستن ( عهد و پیمان و غیره ) . ۲ - سفت کردن ( مایع ) . ۳ - بر پاکردن ( جشن و غیره ).


کلمات دیگر: