کلمه جو
صفحه اصلی

معطل گذاشتن


مترادف معطل گذاشتن : رها کردن، ول کردن، بلااستفاده گذاشتن، بلاتکلیف گذاشتن

مترادف و متضاد

۱. رها کردن، ول کردن
۲. بلااستفاده گذاشتن
۳. بلاتکلیف گذاشتن


فرهنگ فارسی

( مصدر ) معطل کردن : اما پیوسته بر تخت بنشستی و از خصایص سلاطین دقیقهای مهمل و معطل نگذاشتی .

لغت نامه دهخدا

معطل گذاشتن. [ م ُ ع َطْ طَ گ ُ ت َ ] ( مص مرکب ) مهمل گذاشتن. عاطل و بی بهره رها کردن : پیوسته بر تخت بنشستی و از خصایص دقیقه ای مهمل و معطل نگذاشتی. ( سلجوقنامه ظهیری ص 45 ).
شکر خدای کن که موفق شدی به خیر
زانعام و فضل خود نه معطل گذاشتت.
سعدی.
اهل و عیالش را بی معاش و معطل نگذارد. سعدی.( مجالس ). || منتظر گذاشتن. در انتظار نگه داشتن و رجوع به معطل کردن شود.


کلمات دیگر: