کلمه جو
صفحه اصلی

منشعب شدن


مترادف منشعب شدن : جدا شدن، کناره گرفتن، شاخه شاخه شدن، متفرع گشتن

فارسی به انگلیسی

fork, part, radiate, ramify

فارسی به عربی

فرع

مترادف و متضاد

branch (فعل)
منشعب شدن، شاخه دراوردن، شاخه شاخه شدن، گل و بوته انداختن، مشتق شدن، جوانه زدن، براهجدیدی رفتن

divaricate (فعل)
دوشاخه شدن، منشعب شدن، از هم جدا شدن

fork (فعل)
منشعب شدن، جند شاخه شدن، مثل چنگال شدن

ramify (فعل)
منشعب شدن، شاخه شاخه شدن، منشعب کردن، شاخه دادن، شاخه بستن

furcate (فعل)
منشعب شدن، از هم شکافته شدن

جدا شدن، کناره گرفتن


شاخه شاخه شدن، متفرع گشتن


۱. جدا شدن، کناره گرفتن
۲. شاخه شاخه شدن، متفرع گشتن



کلمات دیگر: