بخوبی و دقت تعهد و نگهداری و مراقبت کردن . گرامی داشتن . معزز و محترم داشتن . بناز داشتن .
نکو داشتن
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
نکوداشتن. [ ن ِ ت َ ] ( مص مرکب ) به خوبی و دقت تعهد و نگهداری و مراقبت کردن. گرامی داشتن. معزز و محترم داشتن. به ناز داشتن. به ناز و نعمت پروردن. در خصب و آسایش پروردن. در رفاه داشتن : او راخواسته بسیار بود و از آنکه درویشان را نکو داشتی خواسته او را برکت بیش بودی. ( ترجمه طبری بلعمی ).
پسر را نکو دار و راحت رسان
که چشمش نماند به دست کسان.
نکو دارند فرزندان او را.
که نامت برآید به صدر قبول.
پسر را نکو دار و راحت رسان
که چشمش نماند به دست کسان.
سعدی.
پدر چون با خداوندان بقا دادنکو دارند فرزندان او را.
سعدی.
نکو دار بازارگان و رسول که نامت برآید به صدر قبول.
سعدی.
کلمات دیگر: