کلمه جو
صفحه اصلی

اشمیونی

لغت نامه دهخدا

اشمیونی . [ اُ ] (اِخ ) ابوعبداﷲ حاتم بن قدیر بخاری اشمیونی . از محدثان بود و از حسن بن جعفربن غزوان و ابراهیم بن اشعث و جزآنان روایت کرد و محمدبن اسماعیل بخاری و عبیداﷲبن واصل بخاری از وی روایت دارند. (از انساب سمعانی ).


اشمیونی . [ اُ ] (ص نسبی ) منسوب است به اشمیون که قریه ای است از قرای بخارا و گویند محله ای است از آنجا. (سمعانی ).


اشمیونی. [ اُ ] ( ص نسبی ) منسوب است به اشمیون که قریه ای است از قرای بخارا و گویند محله ای است از آنجا. ( سمعانی ).

اشمیونی. [ اُ ] ( اِخ ) ابواحمد نوح بن منصور اشمیونی بخاری. از مکی بن ابراهیم و ابراهیم سلیمان زیات روایت کرد و ابوعبدالرحمن عبداﷲبن محمدبن یوسف بخاری از وی روایت دارد. ( از انساب سمعانی ).

اشمیونی. [ اُ ] ( اِخ ) ابوعبداﷲ حاتم بن قدیر بخاری اشمیونی. از محدثان بود و از حسن بن جعفربن غزوان و ابراهیم بن اشعث و جزآنان روایت کرد و محمدبن اسماعیل بخاری و عبیداﷲبن واصل بخاری از وی روایت دارند. ( از انساب سمعانی ).

اشمیونی . [ اُ ] (اِخ ) ابواحمد نوح بن منصور اشمیونی بخاری . از مکی بن ابراهیم و ابراهیم سلیمان زیات روایت کرد و ابوعبدالرحمن عبداﷲبن محمدبن یوسف بخاری از وی روایت دارد. (از انساب سمعانی ).



کلمات دیگر: