کلمه جو
صفحه اصلی

اشموسی

لغت نامه دهخدا

اشموسی. [ اُ ] ( ص نسبی ) منسوب به اشموس که قریه ای است از صعید مصر. ( سمعانی ).

اشموسی. [ اَ ] ( اِخ ) هجنعبن قیس بن حرث اشموسی. از مردم نواحی کوفه بود و در اشموس سکونت داشت. از حوثرةبن مهر روایت کرد و سعیدبن اسد مصری و عبدالعزیزبن صلح [صالح ] مصری از او روایت دارند. ( از انساب سمعانی ) . یاقوت وی را به اشمون نسبت داده است. و رجوع به اشمونی شود.

اشموسی . [ اَ ] (اِخ ) هجنعبن قیس بن حرث اشموسی . از مردم نواحی کوفه بود و در اشموس سکونت داشت . از حوثرةبن مهر روایت کرد و سعیدبن اسد مصری و عبدالعزیزبن صلح [صالح ] مصری از او روایت دارند. (از انساب سمعانی ) . یاقوت وی را به اشمون نسبت داده است . و رجوع به اشمونی شود.


اشموسی . [ اُ ] (ص نسبی ) منسوب به اشموس که قریه ای است از صعید مصر. (سمعانی ).



کلمات دیگر: