کلمه جو
صفحه اصلی

مهترین

فارسی به انگلیسی

chief, eldest, supreme

فرهنگ فارسی

( صفت ) بزرگترین : [ و آغاز مشاورت از دستور مهترین نمود ... ]

لغت نامه دهخدا

مهترین. [ م ِ ت َ ] ( ص عالی ) بزرگترین. بزرگتر از همه :
به نزد پدر دختر ارچند دوست
بتر دشمن و مهترین ننگش اوست.
اسدی.
آغاز مشاورت از دستور مهترین نمود. ( مرزبان نامه ).


کلمات دیگر: