کلمه جو
صفحه اصلی

ابوعنان

لغت نامه دهخدا

ابوعنان. [ اَ ع ِ ] ( اِخ ) از روات حدیث است.

ابوعنان. [ اَ ع ِ ] ( اِخ ) فارس بن ابی الحسن. یازدهمین از ملوک بنی مرین بمراکش. هنگامی که پدر او ابوالحسن در اندلس شکست خورد و آوازه افتاد که وی کشته شده است ابوعنان که در این وقت والی الجزایر بود متوجه فاس گشته و به سال 749 هَ. ق. بر تخت پدر نشست. سپس ابوالحسن بازگشت و پسر از سپردن تاج و تخت به پدر سرباز زد و میان آندو دو سال محاربات پیوست و در سال 752 ابوالحسن وفات یافت و ابوعنان بی منازعی سلطان مراکش گشت و سپس بنی زیان بملک او تاختند و جزایر و تونس را متصرف گشتند و او با آنان جنگ کرد و غالب آمد و املاک مغصوبه از ایشان مسترد داشت و در سال 759 هَ. ق. درگذشت.

ابوعنان. [ اَ ع ِ ] ( اِخ ) فروخ. او از عباس و ابوحباب از او روایت کند.

ابوعنان. [اَ ع ِ] ( اِخ ) ملک مغرب. او راست : الدرة السنیة و الوسیلة النبویة. رجوع به ابوعنان فارس شود.

ابوعنان . [ اَ ع ِ ] (اِخ ) از روات حدیث است .


ابوعنان . [ اَ ع ِ ] (اِخ ) فارس بن ابی الحسن . یازدهمین از ملوک بنی مرین بمراکش . هنگامی که پدر او ابوالحسن در اندلس شکست خورد و آوازه افتاد که وی کشته شده است ابوعنان که در این وقت والی الجزایر بود متوجه فاس گشته و به سال 749 هَ . ق . بر تخت پدر نشست . سپس ابوالحسن بازگشت و پسر از سپردن تاج و تخت به پدر سرباز زد و میان آندو دو سال محاربات پیوست و در سال 752 ابوالحسن وفات یافت و ابوعنان بی منازعی سلطان مراکش گشت و سپس بنی زیان بملک او تاختند و جزایر و تونس را متصرف گشتند و او با آنان جنگ کرد و غالب آمد و املاک مغصوبه از ایشان مسترد داشت و در سال 759 هَ . ق . درگذشت .


ابوعنان . [ اَ ع ِ ] (اِخ ) فروخ . او از عباس و ابوحباب از او روایت کند.


ابوعنان . [اَ ع ِ] (اِخ ) ملک مغرب . او راست : الدرة السنیة و الوسیلة النبویة. رجوع به ابوعنان فارس شود.



کلمات دیگر: