کلمه جو
صفحه اصلی

اثماد

لغت نامه دهخدا

اثماد. [ اِث ْ ث ِ ] ( ع مص ) فرودآمدن بر ثَمَد. ائثماد. ( منتهی الارب ). به آب اندک آمدن. ( تاج المصادر بیهقی ).

اثماد.[ اِ ] ( ع مص ) تهی دست کردن از بسیاری سؤال. مثمود ساختن. || ضعیف شدن مرد از بس درآمیختن.

اثماد. [ اِث ْ ث ِ ] (ع مص ) فرودآمدن بر ثَمَد. ائثماد. (منتهی الارب ). به آب اندک آمدن . (تاج المصادر بیهقی ).


اثماد.[ اِ ] (ع مص ) تهی دست کردن از بسیاری سؤال . مثمود ساختن . || ضعیف شدن مرد از بس درآمیختن .



کلمات دیگر: