کلمه جو
صفحه اصلی

اجبال

فرهنگ فارسی

بکوه شدن مردم

لغت نامه دهخدا

اجبال. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ جَبل.

اجبال. [ اِ ] ( ع مص ) بکوه شدن مردم : اجبلوا؛ بکوه رفتند. ( منتهی الارب ). || بسختی زمین رسیدن. بزمین سخت رسیدن. به تُرس رسیدن در کندن. ( تاج المصادر ). به دِج رسیدن : اَجْبَل َ الحافر. ( منتهی الارب ). || نرم آهن شدن. آهنشان نرم گشتن ( ظاهراً بمعنی کند شدن شمشیر باشد؟ ): اجبل القوم. ( منتهی الارب ). || مجبول و مجبور ساختن کسی را بر چیزی : اجبله علی الشی ٔ. ( منتهی الارب ). || بخیل یافتن کسی را: اجبله ؛ یافت او را بخیل. ( منتهی الارب ). || کند شدن خاطر. فروماندن از گفتار. دشوار شدن سخن : اجبل الشاعر؛ دشوارشد بر وی سخن. ( منتهی الارب )؛ به تنگنا افتاد شاعر.

اجبال . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ جَبل .


اجبال . [ اِ ] (ع مص ) بکوه شدن مردم : اجبلوا؛ بکوه رفتند. (منتهی الارب ). || بسختی زمین رسیدن . بزمین سخت رسیدن . به تُرس رسیدن در کندن . (تاج المصادر). به دِج رسیدن : اَجْبَل َ الحافر. (منتهی الارب ). || نرم آهن شدن . آهنشان نرم گشتن (ظاهراً بمعنی کند شدن شمشیر باشد؟): اجبل القوم . (منتهی الارب ). || مجبول و مجبور ساختن کسی را بر چیزی : اجبله علی الشی ٔ. (منتهی الارب ). || بخیل یافتن کسی را: اجبله ؛ یافت او را بخیل . (منتهی الارب ). || کند شدن خاطر. فروماندن از گفتار. دشوار شدن سخن : اجبل الشاعر؛ دشوارشد بر وی سخن . (منتهی الارب )؛ به تنگنا افتاد شاعر.



کلمات دیگر: