بی نیاز شدن . مستغنی گشتن
سیر گشتن
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
سیر گشتن. [ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) بی نیاز شدن. مستغنی گشتن :
دیده از دیدنش نگشتی سیر
همچنان کز فرات مستسقی.
زین نمط بسیار برهان گفت شیر
کز جواب آن جبریان گشتند سیر.
سیر گشتی سیر گوید نی هنوز
اینت آتش اینت تابش اینت سوز.
هم از جنگ جستن نگشتیم سیر
بجایست شمشیر و چنگال شیر.
نگشتند از جنگ و پیکار سیر.
دیده از دیدنش نگشتی سیر
همچنان کز فرات مستسقی.
سعدی.
|| عاجز شدن : زین نمط بسیار برهان گفت شیر
کز جواب آن جبریان گشتند سیر.
مولوی.
|| پر شدن : سیر گشتی سیر گوید نی هنوز
اینت آتش اینت تابش اینت سوز.
مولوی.
|| آرام گرفتن. تمایل بچیزی نداشتن : هم از جنگ جستن نگشتیم سیر
بجایست شمشیر و چنگال شیر.
فردوسی.
دو شیر ژیان و دو پیل دلیرنگشتند از جنگ و پیکار سیر.
فردوسی.
کلمات دیگر: