کلمه جو
صفحه اصلی

سنح

فرهنگ فارسی

یمن و برکت . یا میانه راه

لغت نامه دهخدا

سنح. [ س َ ] ( ع مص ) سخن سربسته گفتن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || برگردانیدن کسی را از آن رای. || آسان شدن شعر کسی. به آسانی آمدن شعر. || در گناه انداختن کسی را. || رسانیدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || از جانب چپ درآمدن. ضدبرح.

سنح. [ س ُ ] ( ع اِ ) یُمن. برکت. || میانه راه. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).

سنح. [ س ُ ] ( ع مص ) پیدا و هویدا شدن تدبیری. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).

سنح . [ س َ ] (ع مص ) سخن سربسته گفتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || برگردانیدن کسی را از آن رای . || آسان شدن شعر کسی . به آسانی آمدن شعر. || در گناه انداختن کسی را. || رسانیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || از جانب چپ درآمدن . ضدبرح .


سنح . [ س ُ ] (ع اِ) یُمن . برکت . || میانه ٔ راه . (منتهی الارب ) (آنندراج ).


سنح . [ س ُ ] (ع مص ) پیدا و هویدا شدن تدبیری . (منتهی الارب ) (آنندراج ).



کلمات دیگر: