خضری
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
خضری . [ خ ِ ] (اِخ ) نام یکی از شعرای عثمانی و مشهور به احمد پاشازاده خضری است . (از قاموس الاعلام ترکی ج 3).
خضری . [ خ ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان نیم بلوک بخش قاین شهرستان بیرجند. واقع در 51هزارگزی شمال باختری قاین سر راه شوسه ٔ عمومی گناباد به قاین . این دهکده در جلگه قرار دارد با آب و هوای معتدل و 1731 تن سکنه . آب آن از قنات و محصول آنجا غلات و زعفران . شغل اهالی آن زراعت و جالیزکاری می باشد. راهش اتومبیل رو است . بدانجا یک دبستان وجود دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).
خضری. [ خ َ ض َ ] ( ص نسبی ، اِ ) نام نوعی خرماست در حاجی آباد. ( یادداشت بخط مؤلف ).
خضری. [ خ ِ ] ( اِخ ) نام یکی از شعرای عثمانی و مشهور به احمد پاشازاده خضری است. ( از قاموس الاعلام ترکی ج 3 ).
خضری. [ خ ِ ] ( اِخ ) یکی از شاعران قرن دهم هجری عثمانی است و این ابیات از اوست :
قصد دل اول زلف عنبرفامه در
بر قلندر در که عزمی شامه در
کرپکم دل ماجراسن یا زمعه
کاتب چشمم النده خامه در.
خضری. [ خ ِ ] ( اِخ ) شاعریست که بعهد طاشکپری زاده قاضی استانبول حیات داشت و این بیت از اوست :
زنخداننده دل کم اولمشیدی
خطدلدار کلدی خضرایر شدی.
خضری. [ خ ِ ] ( اِخ ) از شعرای عثمانی است که بزمان سلیمان خانک بغداد به بغداد عزیمت کرد و مرگ او بدانجا اتفاق افتاد و این بیت اوست :
اشکم ایچره روی زردم ای کل خوش تر همان
صویه دوشمش بر خزان پیراغنه یکزر همان.
خضری. [ خ ِ ] ( اِخ ) از شعرای متأخر عثمانی است که بسال 1262 هَ. ق. وفات یافت و این بیت از اوست :
عاکف بیت العلومه پیرو اولدم خضرپا
حضر تیله نوله ایتسه م دائما گفتار عشق.
خضری. [ خ ِ ] ( اِخ ) یکی از شاعران ایرانست و او را خضری قزوینی نیز می نامند و این بیت از اوست :
سر کوی یار خضری بحریم کعبه ماند
که بهر طرف کنی رو بتوان نماز کردن.
خضری. [ خ ِ ] ( اِخ ) او از شاعران ایرانست و خضری خوانساری نیز نامیده میشود و این دو بیت از اوست :
مویی ز سر زلف توام تار کفن شد
در حشر همین باعث آمرزش من شد.
خضری. [ خ ِ ] ( اِخ ) شاعر ایرانی است و از مردمان لاربود و خضری لاری نام دیگر اوست و این بیت او راست :
بختم آورده بصد خون جگر تا در دوست
مژه بر هم مزن ای دیده که خوابم نبرد.
خضری. [ خ ِ ] ( اِخ ) از شاعران ایرانی است که از استرآباد برخاست او را خضری استرآبادی نیز می گویند و این بیت از اوست :
خضری . [ خ َ ض َ ] (ص نسبی ، اِ) نام نوعی خرماست در حاجی آباد. (یادداشت بخط مؤلف ).
ناله پیش چشم بیمارش مکن
فتنه در خوابست بیدارش مکن .
(از قاموس الاعلام ترکی ج 3).
اشکم ایچره روی زردم ای کل خوش تر همان
صویه دوشمش بر خزان پیراغنه یکزر همان .
(از قاموس الاعلام ترکی ج 3).
عاکف بیت العلومه پیرو اولدم خضرپا
حضر تیله نوله ایتسه م دائما گفتار عشق .
(از قاموس الاعلام ترکی ج 3).
مویی ز سر زلف توام تار کفن شد
در حشر همین باعث آمرزش من شد.
(از قاموس الاعلام ترکی ج 3).
بختم آورده بصد خون جگر تا در دوست
مژه بر هم مزن ای دیده که خوابم نبرد.
(از قاموس الاعلام ترکی ج 3).
زنخداننده دل کم اولمشیدی
خطدلدار کلدی خضرایر شدی .
(از قاموس الاعلام ترکی ج 3).
خضری . [ خ ِ ] (اِخ ) محسن بن محمد. (از اعلام زرکلی چ 2 ج 2 ص 354). رجوع به محسن بن محمد در این لغت نامه شود.
خضری . [ خ ِ ] (اِخ ) نام محلی است کنار راه تربت حیدریه به قائن ، میان نجم آباد و علی آباد واقع در 324150 گزی مشهد. (یادداشت بخط مؤلف ).
سر کوی یار خضری بحریم کعبه ماند
که بهر طرف کنی رو بتوان نماز کردن .
(ازقاموس الاعلام ترکی ج 3).
قصد دل اول زلف عنبرفامه در
بر قلندر در که عزمی شامه در
کرپکم دل ماجراسن یا زمعه
کاتب چشمم النده خامه در.
(از قاموس الاعلام ترکی ج 3).
خضری . [ خ ُ ] (اِخ ) حکم بن معمر. (از قاموس الاعلام ترکی چ 2 ج 2 ص 354). رجوع به حکم بن معمر در این لغت نامه شود.
خضری . [ خ ُ ض َ ] (اِخ ) محمدبن عفیفی . (از اعلام زرکلی چ 2 ج 2ص 354). رجوع به محمدبن عفیفی در این لغت نامه شود.
خضری . [ خ ُ ض َ ] (ص نسبی ) منسوب به خضر که قبیله ای است از قیس . (از انساب سمعانی ).
خضری . [خ ُ ض َ ] (اِخ ) محمد بن مصطفی . (از اعلام زرکلی چ 2 ج 2ص 354). رجوع به محمدبن مصطفی در این لغت نامه شود.
پیشنهاد کاربران
خضری شهری در شمالی ترین نقطۀ استان خراسان جنوبی است که از واژه اخضر به معنای سرسبزی گرفته شده و هم اکنون مرکز بخش نیمبلوک شهرستان قاینات می باشد/.
با تشکر