برق نرم درخشنده که بروشنایی آن تاریکی ابر نمودار شود . یا خندنده .
منکل
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
منکل. [ م َ ک َ ] ( ع اِ ) آنچه بدان مردم را به سزا رسانند و عقوبت کنند. رجوع به مدخل بعد شود. || سنگ بزرگ. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) ( از محیطالمحیط ).
منکل. [ م ِ ک َ ] ( ع اِ ) آنچه بدان عقوبت و سزا کنند مردم را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به مدخل قبل شود.
منکل. [ م ُ ک َل ل ] ( ع ص ) برق نرم درخشنده که به روشنایی آن تاریکی ابر نمودار شود. ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ). || خندنده.( آنندراج ). آنکه می خندد و تبسم می کند. || شمشیر کندشده. ( ناظم الاطباء ). رجوع به انکلال شود.
منکل. [ م ِ ک َ ] ( ع اِ ) آنچه بدان عقوبت و سزا کنند مردم را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به مدخل قبل شود.
منکل. [ م ُ ک َل ل ] ( ع ص ) برق نرم درخشنده که به روشنایی آن تاریکی ابر نمودار شود. ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ). || خندنده.( آنندراج ). آنکه می خندد و تبسم می کند. || شمشیر کندشده. ( ناظم الاطباء ). رجوع به انکلال شود.
منکل . [ م َ ک َ ] (ع اِ) آنچه بدان مردم را به سزا رسانند و عقوبت کنند. رجوع به مدخل بعد شود. || سنگ بزرگ . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط).
منکل . [ م ِ ک َ ] (ع اِ) آنچه بدان عقوبت و سزا کنند مردم را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). رجوع به مدخل قبل شود.
منکل . [ م ُ ک َل ل ] (ع ص ) برق نرم درخشنده که به روشنایی آن تاریکی ابر نمودار شود. (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). || خندنده .(آنندراج ). آنکه می خندد و تبسم می کند. || شمشیر کندشده . (ناظم الاطباء). رجوع به انکلال شود.
کلمات دیگر: