مکین
فارسی به انگلیسی
fixed or dwelling in a place, [n.] dweller, occupler ofa place
فرهنگ فارسی
جاگرفته، جایگیر، صاحب پایگاه ومنزلت
( صفت ) آنچه در مکانی جای گیرد جای گزین جای گیر : [ آفریدگار آسمان و زمین و پدید آورنده مکان و مکین ... ] ( جامع الحکمتین . ۲ )
( صفت ) آنچه در مکانی جای گیرد جای گزین جای گیر : [ آفریدگار آسمان و زمین و پدید آورنده مکان و مکین ... ] ( جامع الحکمتین . ۲ )
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (ص . ) جای گزین ، جای گیر.
لغت نامه دهخدا
مکین. [ م َ ] ( ع ص ) جای گیر و استوار. ( مهذب الاسماء ) ( ترجمان القرآن ). جای گیر. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). مکان دارنده و صاحب مکان. ( غیاث ) ( آنندراج ) : ثم جعلناه نطفةً فی قرار مکین. ( قرآن 13/23 ). فجعلناه فی قرار مکین. ( قرآن 21/77 ).
نه هرکس کو به ملک اندر مکین باشد ملک باشد
نه نیلوفر بود هر گل که اندر آبدان باشد.
سالی هزار باشد در مملکت مکین.
ازیرا که تو مر سخا را مکانی.
ملک نژاده و اندر مکان ملک مکین.
وآن نه چنین است مکان و مکین.
همین بود نقش نگین محمد.
ایشان مکین و تو مکان.
اندازه هر چیز مکین را و مکان را.
سایه افکنده بر مکین و مکان.
تا همی اندر زمین مکین و مکان است...
تا بود در زمان مکان و مکین...
بهرامشاه شاه جهان باشد.
دین را دلت مکین و سخا را کفت مکان.
عدل تو سبب باد مکان را و مکین را.
تا شهور است و سنین و تا خزان است و بهار...
و این چرخ نزاده چو معالیت مکانی.
هوای او چو شهادت پس از خلاف عدو
به هر دل اندر مأوی گرفت و گشت مکین.
نه هرکس کو به ملک اندر مکین باشد ملک باشد
نه نیلوفر بود هر گل که اندر آبدان باشد.
فرخی.
چونانکه آرزوی دل بندگان اوست سالی هزار باشد در مملکت مکین.
فرخی.
سخاوت بر تو مکین است شاهاازیرا که تو مر سخا را مکانی.
فرخی.
مکین دولت و در مرتبت گرفته مکان ملک نژاده و اندر مکان ملک مکین.
فرخی.
جای خور و خواب تو این است و بس وآن نه چنین است مکان و مکین.
ناصرخسرو.
مکین است دین و قران در دل ماهمین بود نقش نگین محمد.
ناصرخسرو.
ایشان زمین تو آسمان ایشان مکین و تو مکان.
ناصرخسرو.
ترتیب عناصر را بشناس که دانی اندازه هر چیز مکین را و مکان را.
ناصرخسرو.
قاف تاقاف چتر حشمت توسایه افکنده بر مکین و مکان.
ابوالفرج رونی.
تا همی اندر فلک بروج و نجوم است تا همی اندر زمین مکین و مکان است...
مسعودسعد.
تا بود بر فلک طلوع و غروب تا بود در زمان مکان و مکین...
مسعودسعد.
تا در جهان مکین و مکان باشدبهرامشاه شاه جهان باشد.
مسعودسعد.
جان را کفت ضمان و خرد را دلت ضمین دین را دلت مکین و سخا را کفت مکان.
عثمان مختاری ( دیوان چ همایی ص 457 ).
تا نام مکان است و مکین است در آفاق عدل تو سبب باد مکان را و مکین را.
امیرمعزی.
تا مکان است و مکین و تا زمان است و زمین تا شهور است و سنین و تا خزان است و بهار...
امیرمعزی ( دیوان چ اقبال ص 405 ).
این کوه ندیده چو وقار تو مکینی و این چرخ نزاده چو معالیت مکانی.
سنائی.
- مکین گشتن ( گردیدن ) ؛ جای گرفتن. جای گیرشدن.هوای او چو شهادت پس از خلاف عدو
به هر دل اندر مأوی گرفت و گشت مکین.
فرخی.
عزم کی دارد که غزنین را بیاراید به روی مکین . [ م َ ] (ع ص ) جای گیر و استوار. (مهذب الاسماء) (ترجمان القرآن ). جای گیر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مکان دارنده و صاحب مکان . (غیاث ) (آنندراج ) : ثم جعلناه نطفةً فی قرار مکین . (قرآن 13/23). فجعلناه فی قرار مکین . (قرآن 21/77).
نه هرکس کو به ملک اندر مکین باشد ملک باشد
نه نیلوفر بود هر گل که اندر آبدان باشد.
چونانکه آرزوی دل بندگان اوست
سالی هزار باشد در مملکت مکین .
سخاوت بر تو مکین است شاها
ازیرا که تو مر سخا را مکانی .
مکین دولت و در مرتبت گرفته مکان
ملک نژاده و اندر مکان ملک مکین .
جای خور و خواب تو این است و بس
وآن نه چنین است مکان و مکین .
مکین است دین و قران در دل ما
همین بود نقش نگین محمد.
ایشان زمین تو آسمان
ایشان مکین و تو مکان .
ترتیب عناصر را بشناس که دانی
اندازه ٔ هر چیز مکین را و مکان را.
قاف تاقاف چتر حشمت تو
سایه افکنده بر مکین و مکان .
تا همی اندر فلک بروج و نجوم است
تا همی اندر زمین مکین و مکان است ...
تا بود بر فلک طلوع و غروب
تا بود در زمان مکان و مکین ...
تا در جهان مکین و مکان باشد
بهرامشاه شاه جهان باشد.
جان را کفت ضمان و خرد را دلت ضمین
دین را دلت مکین و سخا را کفت مکان .
تا نام مکان است و مکین است در آفاق
عدل تو سبب باد مکان را و مکین را.
تا مکان است و مکین و تا زمان است و زمین
تا شهور است و سنین و تا خزان است و بهار...
این کوه ندیده چو وقار تو مکینی
و این چرخ نزاده چو معالیت مکانی .
- مکین گشتن (گردیدن ) ؛ جای گرفتن . جای گیرشدن .
هوای او چو شهادت پس از خلاف عدو
به هر دل اندر مأوی گرفت و گشت مکین .
عزم کی دارد که غزنین را بیاراید به روی
رای کی دارد که بر صدر پدر گردد مکین .
- امثال :
شرف المکان بالمکین . (امثال و حکم ج 2 ص 1022)؛ قدر و برتری جای بدان است که چه کسی بدانجا نشیند چه در صدر باشد چه در ذیل و این مثل را در موردی گویند که بزرگی در مکانی بر صدر ننشیند.
|| ذی عزت نزد پادشاه . ج ، مُکَناء. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). دارای منزلت و رفعت و بزرگی در نزد پادشاه . (از اقرب الموارد). باجاه . باقدر.بامنزلت . بامکانت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : وقال الملک ائتونی به استخلصه لنفسی فلما کلمه قال انک الیوم لدینا مکین امین . (قرآن 54/12). ذی قوة عند ذی العرش مکین . (قرآن 20/81).
لاجرم بود و کنون هست و همی خواهد بود
در دل شاه مکین و به دل خلق مکین .
ایا به نزد خداوند تخت و خاتم و تاج
همیشه بوده ز شایستگی عزیز و مکین .
نه هرکس کو به ملک اندر مکین باشد ملک باشد
نه نیلوفر بود هر گل که اندر آبدان باشد.
فرخی .
چونانکه آرزوی دل بندگان اوست
سالی هزار باشد در مملکت مکین .
فرخی .
سخاوت بر تو مکین است شاها
ازیرا که تو مر سخا را مکانی .
فرخی .
مکین دولت و در مرتبت گرفته مکان
ملک نژاده و اندر مکان ملک مکین .
فرخی .
جای خور و خواب تو این است و بس
وآن نه چنین است مکان و مکین .
ناصرخسرو.
مکین است دین و قران در دل ما
همین بود نقش نگین محمد.
ناصرخسرو.
ایشان زمین تو آسمان
ایشان مکین و تو مکان .
ناصرخسرو.
ترتیب عناصر را بشناس که دانی
اندازه ٔ هر چیز مکین را و مکان را.
ناصرخسرو.
قاف تاقاف چتر حشمت تو
سایه افکنده بر مکین و مکان .
ابوالفرج رونی .
تا همی اندر فلک بروج و نجوم است
تا همی اندر زمین مکین و مکان است ...
مسعودسعد.
تا بود بر فلک طلوع و غروب
تا بود در زمان مکان و مکین ...
مسعودسعد.
تا در جهان مکین و مکان باشد
بهرامشاه شاه جهان باشد.
مسعودسعد.
جان را کفت ضمان و خرد را دلت ضمین
دین را دلت مکین و سخا را کفت مکان .
عثمان مختاری (دیوان چ همایی ص 457).
تا نام مکان است و مکین است در آفاق
عدل تو سبب باد مکان را و مکین را.
امیرمعزی .
تا مکان است و مکین و تا زمان است و زمین
تا شهور است و سنین و تا خزان است و بهار...
امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص 405).
این کوه ندیده چو وقار تو مکینی
و این چرخ نزاده چو معالیت مکانی .
سنائی .
- مکین گشتن (گردیدن ) ؛ جای گرفتن . جای گیرشدن .
هوای او چو شهادت پس از خلاف عدو
به هر دل اندر مأوی گرفت و گشت مکین .
فرخی .
عزم کی دارد که غزنین را بیاراید به روی
رای کی دارد که بر صدر پدر گردد مکین .
فرخی .
- امثال :
شرف المکان بالمکین . (امثال و حکم ج 2 ص 1022)؛ قدر و برتری جای بدان است که چه کسی بدانجا نشیند چه در صدر باشد چه در ذیل و این مثل را در موردی گویند که بزرگی در مکانی بر صدر ننشیند.
|| ذی عزت نزد پادشاه . ج ، مُکَناء. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). دارای منزلت و رفعت و بزرگی در نزد پادشاه . (از اقرب الموارد). باجاه . باقدر.بامنزلت . بامکانت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : وقال الملک ائتونی به استخلصه لنفسی فلما کلمه قال انک الیوم لدینا مکین امین . (قرآن 54/12). ذی قوة عند ذی العرش مکین . (قرآن 20/81).
لاجرم بود و کنون هست و همی خواهد بود
در دل شاه مکین و به دل خلق مکین .
فرخی .
ایا به نزد خداوند تخت و خاتم و تاج
همیشه بوده ز شایستگی عزیز و مکین .
سوزنی .
فرهنگ عمید
۱. جا گرفته، جای گیر.
۲. صاحب پایگاه و منزلت.
۲. صاحب پایگاه و منزلت.
دانشنامه اسلامی
[ویکی الکتاب] معنی مَکِینٌ: صاحب مقام و منزلت
ریشه کلمه:
مکن (۱۸ بار)
«مَکِین» از مادّه «مکانت» به معنای «مقام و منزلت» است، و به طوری که از کلمات «راغب» در «مفردات» و بعضی دیگر از مفسران استفاده می شود: این ماده در اصل «اسم مکان» از مادّه «کَون» است، سپس بر اثر کثرت استعمال، آن را به منزله مادّه فعل قرار داده و «تمکن» از آن مشتق شده است، مانند: «تَمَسْکن» که از مادّه «سکون» است. «مَکِین» به معنای کسی است که صاحب منزلت و «مکانت» است، اساساً باید رسول، شخص بزرگ و فرد بر جسته ای باشد که بتواند نمایندگی و رسالت او را به عهده گیرد، و کاملاً مقرب و نزدیک به او باشد.
ریشه کلمه:
مکن (۱۸ بار)
«مَکِین» از مادّه «مکانت» به معنای «مقام و منزلت» است، و به طوری که از کلمات «راغب» در «مفردات» و بعضی دیگر از مفسران استفاده می شود: این ماده در اصل «اسم مکان» از مادّه «کَون» است، سپس بر اثر کثرت استعمال، آن را به منزله مادّه فعل قرار داده و «تمکن» از آن مشتق شده است، مانند: «تَمَسْکن» که از مادّه «سکون» است. «مَکِین» به معنای کسی است که صاحب منزلت و «مکانت» است، اساساً باید رسول، شخص بزرگ و فرد بر جسته ای باشد که بتواند نمایندگی و رسالت او را به عهده گیرد، و کاملاً مقرب و نزدیک به او باشد.
wikialkb: مَکِین
کلمات دیگر: