کلمه جو
صفحه اصلی

مکثر

فارسی به انگلیسی

increased, multiplied

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱ - بسیار آورنده کثیر آورنده . ۲ - آنکه بسیار نویسد کثیر التالیف . یا مکثر غیر مجید . نویسنده یا شاعری که زیاد نویسد و گوید و آثارش نیکو نباشد مقابل مقل غیر مجید مکثر مجید . یا مکثر مجید. نویسنده یا شاعری که زیاد نویسد و گوید و آثارش نیکو باشد مقابل مقل مجید مکثر غیر مجید . ۳ - زیاد کننده . ۴ - توانگر مالدار .
هر چیز افزوده شده .

فرهنگ معین

(مُ ثِ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - بسیارآورنده . ۲ - آن که بسیار نویسد. ۳ - توانگر، مال دار.

لغت نامه دهخدا

مکثر. [ م ُ ث ِ ] ( ع ص ) مرد مالدار. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). مرد مالدار و توانگر. ( ناظم الاطباء ) : زیرک گفت رمه ای که حافظش من بودم رمه سالاری داشت مکثر، به اجناس و نقود اموال مستظهر. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 140 ). || مقابل مُقِل . شاعری مکثر؛ شاعری بسیارشعر.( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). بسیارگو :
آن فزونی با خضر آمد شقاق
گفت رو تو مکثری هذا فراق.
مولوی.

مکثر. [ م ُ ک َث ْ ث َ ] ( ع ص ) هر چیز افزوده شده. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). و رجوع به تکثیر شود.

مکثر. [ م ُ ث ِ ] (ع ص ) مرد مالدار. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). مرد مالدار و توانگر. (ناظم الاطباء) : زیرک گفت رمه ای که حافظش من بودم رمه سالاری داشت مکثر، به اجناس و نقود اموال مستظهر. (مرزبان نامه چ قزوینی ص 140). || مقابل مُقِل ّ. شاعری مکثر؛ شاعری بسیارشعر.(یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بسیارگو :
آن فزونی با خضر آمد شقاق
گفت رو تو مکثری هذا فراق .

مولوی .



مکثر. [ م ُ ک َث ْ ث َ ] (ع ص ) هر چیز افزوده شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به تکثیر شود.


فرهنگ عمید

توانگر، مال دار، بسیارمال.


کلمات دیگر: