سرو راست سرو کشیده قامت بلند
سهی سرو
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
سهی سرو. [ س َ س َرْوْ ] ( اِ مرکب ) سرو راست. سرو کشیده. || قامت بلند. قامت راست :
سهی سروش از خم کمان دار شد
تهی گنجش از در گران بار شد.
تونماندی و در آفاق خبر ماند از تو.
بدان مشکین چمن خواهند پیوست.
بقامت چون سهی سروی خرامان.
سهی سروش از خم کمان دار شد
تهی گنجش از در گران بار شد.
اسدی.
ای سهی سرو ندانم چه اثر ماند از توتونماندی و در آفاق خبر ماند از تو.
خاقانی.
سحرگه آن سهی سروان سرمست بدان مشکین چمن خواهند پیوست.
نظامی.
بر شاپور شد بی صبر و سامان بقامت چون سهی سروی خرامان.
نظامی.
کلمات دیگر: