کلمه جو
صفحه اصلی

حرقی

لغت نامه دهخدا

حرقی. [ ح َ قا ] ( ع ص ، اِ ) ج ِ حَریق. ( منتهی الارب ).

حرقی. [ ح ُ ] ( ص نسبی ) نسبت است به حرقة، قبیله ای از همدان. ( سمعانی ).

حرقی. [ ح ُ ] ( اِخ ) جابربن زید یحمدی ازدی حرقی جوفی ، مکنی به ابوالشعثاء. یکی از أئمه سنت و از یاران عبداﷲبن عباس است. اصل او از حرقه ناحیه ای به عمان است و او راجوفی نیز گویند، چه مدتی در «درب الجوف » بصره سکونت داشت. از ابن عباس روایت دارد، و عمربن دینار از وی روایت کند. در 93 هَ. ق. درگذشت. ( معجم البلدان ).

حرقی . [ ح َ قا ] (ع ص ، اِ) ج ِ حَریق . (منتهی الارب ).


حرقی . [ ح ُ ] (اِخ ) جابربن زید یحمدی ازدی حرقی جوفی ، مکنی به ابوالشعثاء. یکی از أئمه ٔ سنت و از یاران عبداﷲبن عباس است . اصل او از حرقه ناحیه ای به عمان است و او راجوفی نیز گویند، چه مدتی در «درب الجوف » بصره سکونت داشت . از ابن عباس روایت دارد، و عمربن دینار از وی روایت کند. در 93 هَ . ق . درگذشت . (معجم البلدان ).


حرقی . [ ح ُ ] (ص نسبی ) نسبت است به حرقة، قبیله ای از همدان . (سمعانی ).



کلمات دیگر: