سکو که بدان گندم بر باد دهند . یا در اساس گویند : غربال بزرگ .
منسف
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
منسف. [ م ِ س َ ] ( ع اِ ) سکو که بدان گندم و جز آن بر باد دهند. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). سکو و اوشین که بدان گندم و جز آن بر باد دهند. ( ناظم الاطباء ). || در اساس گوید غربال بزرگ. ( از اقرب الموارد ).
منسف. [ م َ س ِ / م ِ س َ ] ( ع اِ ) دهن خر. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). ج ، مناسف. ( اقرب الموارد ).
منسف. [ م َ س ِ / م ِ س َ ] ( ع اِ ) دهن خر. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). ج ، مناسف. ( اقرب الموارد ).
منسف . [ م َ س ِ / م ِ س َ ] (ع اِ) دهن خر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ج ، مناسف . (اقرب الموارد).
منسف . [ م ِ س َ ] (ع اِ) سکو که بدان گندم و جز آن بر باد دهند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). سکو و اوشین که بدان گندم و جز آن بر باد دهند. (ناظم الاطباء). || در اساس گوید غربال بزرگ . (از اقرب الموارد).
کلمات دیگر: