کلمه جو
صفحه اصلی

شکوهیده

لغت نامه دهخدا

شکوهیده . [ ش ِ دَ / دِ ] (ن مف ) ترسیده . هراسیده . (ناظم الاطباء). ترسیده . بیم برده . (برهان ). || اسب به سر درآمده . (ناظم الاطباء) (برهان ). در این معنی ظاهراً دگرگون شده یا صورت دیگر شکوخیده است .


شکوهیده. [ ش ِ دَ / دِ ] ( ن مف ) ترسیده. هراسیده. ( ناظم الاطباء ). ترسیده. بیم برده. ( برهان ). || اسب به سر درآمده. ( ناظم الاطباء ) ( برهان ). در این معنی ظاهراً دگرگون شده یا صورت دیگر شکوخیده است.

شکوهیده. [ ش ُ دَ / دِ ] ( ن مف ) اظهار بزرگی کرده. ( ناظم الاطباء ) ( برهان ). || اظهار وقار و گرانی نموده. ( ناظم الاطباء ). || گوش به سخن کسی داده. || زیباشده. ( ناظم الاطباء ) ( برهان ). || مشهور به وقار و جلال. ( ناظم الاطباء ).

شکوهیده . [ ش ُ دَ / دِ ] (ن مف ) اظهار بزرگی کرده . (ناظم الاطباء) (برهان ). || اظهار وقار و گرانی نموده . (ناظم الاطباء). || گوش به سخن کسی داده . || زیباشده . (ناظم الاطباء) (برهان ). || مشهور به وقار و جلال . (ناظم الاطباء).



کلمات دیگر: