کلمه جو
صفحه اصلی

stalk


معنی : میله، پایه، ساق، خرام، ساقه، چیزی شبیه ساقه، ماشوره، قدم زدن و حرکت کردن با احتیاط، راه رفتن، کمین کردن، خرامیدن
معانی دیگر : شق راه رفتن، باغرور یا وقار گام برداشتن، گام های بلند برداشتن، شلنگ انداختن، (تداعی منفی) گسترش یافتن، شایع شدن، فراگرفتن، (به دشمن یا شکار) مخفیانه نزدیک شدن، پاورچین رفتن، یواشکی تعقیب کردن، خف کردن، در کمین بودن، جولان دادن، عرض اندام کردن، شق شق گام برداری، گام بلند یا غرور آمیز، شلنگ اندازی، (گیاه شناسی) ساقه، استاک، ستاک، دم - رجوع شود به: petiole و peduncle و pedicel، راه رفتن ارواح وشیاطین

انگلیسی به فارسی

خرامیدن، قدم زدن وحرکت کردن با احتیاط، راه رفتن(ارواح وشیاطین)، کمین کردن، ساق، ساقه، پایه، چیزی شبیه ساقه


ساقه، پایه، ساق، خرام، میله، چیزی شبیه ساقه، ماشوره، کمین کردن، خرامیدن، راه رفتن، قدم زدن و حرکت کردن با احتیاط


انگلیسی به انگلیسی

اسم ( noun )
مشتقات: stalklike (adj.)
(1) تعریف: a plant's main stem.
مترادف: stem
مشابه: cane, stock

- Some animals eat only the flowers of the plant while others eat the stalks.
[ترجمه ترگمان] برخی از حیوانات تنها گل های گیاه را می خورند و برخی دیگر ساقه ها را می خورند
[ترجمه گوگل] بعضی از حیوانات فقط گل گیاهان را می خورند در حالی که دیگران ساقه را می خورند

(2) تعریف: any long thin part of a plant that supports another part.
مترادف: branch, stem

(3) تعریف: any long thin structure that serves to support something.
مترادف: stem
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: stalks, stalking, stalked
(1) تعریف: to walk in a stiff, arrogant, or threatening manner.
مترادف: swagger
مشابه: stamp, stomp, strut, tramp, walk

- The detective stalked in and fixed the suspect with a threatening look.
[ترجمه ترگمان] بازرس با حالتی تهدیدآمیز به داخل اتاق رفت و مظنون را نگاه کرد
[ترجمه گوگل] کارآگاه درگیر شد و مشکوک را با یک نگاه تهدیدآمیز ثابت کرد

(2) تعریف: to track and follow a quarry.
مترادف: track
مشابه: chase, hunt, prey, prowl, pursue, scent

- We filmed the lion as it stalked.
[ترجمه بهار] همچنان که شیر کمین کرده بود از آن فیلم گرفتیم.
[ترجمه نارون] ما از شیر وقتی که داشت تعقیب میکرد فیلم گرفتیم.
[ترجمه ترگمان] همان طور که پیش می رفت، از شیر گرفتیم
[ترجمه گوگل] ما شیرها را به عنوان اسلحه به تصویر کشیدیم
فعل گذرا ( transitive verb )
(1) تعریف: to track and follow (a quarry).
مترادف: track
مشابه: ambush, chase, dog, follow, hound, hunt, pursue, shadow, tail, trail

- The lion silently stalked its prey.
[ترجمه ترگمان] شیر در سکوت دنبال طعمه خود می گشت
[ترجمه گوگل] شیر، خاموش است
- He had been stalking his ex-wife for months when she finally called the police.
[ترجمه ترگمان] ماه ها بود که زن سابقش رو تعقیب می کرد وقتی که بالاخره به پلیس زنگ زد
[ترجمه گوگل] او چندین ماه است که او همسر سابق خود را سرکوب کرده است، و بالاخره او را به پلیس دعوت کرد

(2) تعریف: to move through (an area) in, or as if in, search of game.
مترادف: prowl
مشابه: hunt, scavenge, search, track, tramp, walk

- The hunters stalked the jungle.
[ترجمه نارون] شکارچیان جنگل را تعقیب کردند.
[ترجمه ترگمان] شکارچیان به جنگل رفتند
[ترجمه گوگل] شکارچیان جنگل را سرنگون کردند
اسم ( noun )
مشتقات: stalkable (adj.), stalkingly (adv.), stalker (n.)
(1) تعریف: the act or an instance of tracking and following a quarry.

(2) تعریف: the act or an instance of walking stiffly, arrogantly, or threateningly.
مترادف: march, swagger

• stem of a plant
follow, shadow, pursue stealthily; walk stiffly and proudly, strut
the stalk of a flower, leaf, or fruit is the thin part that joins it to the plant or tree.
if you stalk a person or a wild animal, you follow them quietly and secretly in order to catch them or observe them.
if you stalk somewhere, you walk in a stiff, proud, or angry way.

دیکشنری تخصصی

[عمران و معماری] پایه - ساقه
[نساجی] ساقه گیاه
[ریاضیات] ساقه
[پلیمر] گردن

مترادف و متضاد

میله (اسم)
style, bar, beam, shaft, stalk, stem, probe, arbor, axis, axle, pivot, rod, spit, pintle, pillar, shank, scape, fust, tige, virgule

پایه (اسم)
base, stand, stock, measure, leg, ground, pile, status, prop, mark, degree, grade, basis, stalk, root, stage, mount, rank, stratum, buttress, stanchion, foundation, bedrock, radix, fulcrum, headstock, outrigger, cantilever, sill, column, pillar, phase, footpath, fundament, groundsel, groundwork, mounting, pediment, principium, thallus

ساق (اسم)
leg, stalk, crus, shin, leggings, pedicel, footstalk, peduncle, haulm

خرام (اسم)
stalk, elegant gait

ساقه (اسم)
stalk, stem, shank, pedicle, footstalk, peduncle, halm, haulm, rachis

چیزی شبیه ساقه (اسم)
stalk

ماشوره (اسم)
stalk

قدم زدن و حرکت کردن با احتیاط (فعل)
stalk

راه رفتن (فعل)
go, ambulate, walk, gait, stride, stalk, tread

کمین کردن (فعل)
stalk, ambush, lurk, scupper, waylay

خرامیدن (فعل)
stalk, prance, peacock, strut, walk elegantly, walk gracefully, walk smoothly

stem of plant


Synonyms: axis, bent, helm, pedicel, pedicle, reed, shaft, spike, spire, support, trunk, twig, upright


follow, creep up on


Synonyms: ambush, approach, chase, drive, flush out, haunt, hunt, pace, pursue, shadow, striddle, stride, tail, track, trail, walk up to


جملات نمونه

He got up angrily and stalked out of the room.

با خشم از جا برخاست و با قدم های بلند از اتاق خارج شد.


Plague stalks across the land.

طاعون سر تا سر ناحیه را فرا گرفته است.


They hunt deer by stalking.

آنان با تعقیب مخفیانه آهو صید می‌کنند.


A tiger stalks its prey.

پلنگ با کمین کردن طعمه‌ی خود را می‌گیرد.


to stalk an enemy patrol

افراد دشمن را مخفیانه تعقیب کردن


the stalk of a leaf

ساقه‌ی برگ


a stalk of wheat

ساقه‌ا‌ی گندم


beanstalk

استاک لوبیا


1. a stalk of wheat
یک ساقه ی گندم

2. the stalk of a leaf
ساقه ی برگ

3. to stalk an enemy patrol
افراد دشمن را مخفیانه تعقیب کردن

4. He ate the apple, stalk and all.
[ترجمه ترگمان]سیب را می خورد، stalk و همه چیز
[ترجمه گوگل]او سیب، ساقه و همه را خورد

5. Ghosts are said to stalk the castle walls.
[ترجمه ترگمان]اشباح می گویند که دیواره ای قلعه را دنبال می کنند
[ترجمه گوگل]گفته می شود ارواح به دیوارهای قلعه می اندیشند

6. He plucked a stalk of dried fennel.
[ترجمه ترگمان]ساقه رازیانه خشک را بیرون کشید
[ترجمه گوگل]او یک ساقه زعفران خشک شده را برداشت

7. Even after their divorce he continued to stalk and threaten her.
[ترجمه ترگمان]حتی پس از طلاق هم به دنبال او می گشت و او را تهدید می کرد
[ترجمه گوگل]حتی پس از طلاق او همچنان به ساقه و او را تهدید می کند

8. Corn is treated when the stalk starts to elongate.
[ترجمه ترگمان]زمانی که ساقه شروع به دراز کردن می کند، ذرت مورد درمان قرار می گیرد
[ترجمه گوگل]وقتی که ساقه شروع به رشد می کند، ذرت تحت درمان قرار می گیرد

9. To freshen a celery stalk, trim the base and place in cold water.
[ترجمه ترگمان]برای تازه کردن یک ساقه کرفس، پایه و محل را در آب سرد مرتب کنید
[ترجمه گوگل]برای تمیز کردن یک ساقه کرفس، پایه و محل را در آب سرد بشویید

10. Two flowers usually develop on each stalk.
[ترجمه ترگمان]معمولا دو گل روی هر ساقه رشد می کنند
[ترجمه گوگل]دو گل معمولا در هر ساقه رشد می کند

11. When she spurned his advances, he started to stalk her.
[ترجمه ترگمان]وقتی که او از پیشرفت او چشم پوشی کرد، به دنبال او به راه افتاد
[ترجمه گوگل]وقتی او پیشرفت های خود را تحمل کرد، او شروع به زخمی نمود

12. Gently remove sprigs of rosemary from the stalk and sprinkle over chicken with chopped parsley.
[ترجمه ترگمان]یک شاخه رزماری را از ساقه جدا کنید و جعفری خرد شده را با جعفری خرد شده خرد کنید
[ترجمه گوگل]به آرامی برگهای گیاه رزماری را از ساقه جدا کنید و با مرغ خرد شده جعفری خرد کنید

13. Police say the bandits stalk their prey carefully, finding out who is most vulnerable.
[ترجمه ترگمان]پلیس می گوید که این راهزنان با دقت طعمه خود می شوند و تشخیص می دهند که چه کسی بیشتر آسیب پذیر است
[ترجمه گوگل]پلیس می گوید که راهزنان دزدی خود را با دقت محکم می کنند و متوجه آسیب پذیر ترین افراد می شوند

14. She plucked a grass stalk from the ground at her side, then split it lengthwise with her outer talon.
[ترجمه ترگمان]ساقه علفی را از زمین بیرون کشید، بعد آن را با نوک پنجه بیرون کشید
[ترجمه گوگل]او یک ساقه علفی را از زمین در کنار او گذاشت، سپس با طلای بیرونی آن را به صورت طولی تقسیم کرد

15. The cup becomes the retina, and the stalk connecting it to the brain the optic nerve.
[ترجمه ترگمان]فنجان به شبکیه چشم تبدیل می شود و ساقه آن را به عصب بینایی متصل می کند
[ترجمه گوگل]فنجان شبکیه می شود و ساقه آن را به مغز عصب بینایی می دهد

16. A ladybird crawled up a dry stalk, then stepped delicately across to the oiled and battered stock of the rifle.
[ترجمه ترگمان]A از یک ساقه خشک بالا خزید و با احتیاط از آن عبور کرد
[ترجمه گوگل]یک لاندوی پرنده یک ساقه خشک را خزنده کرد، سپس به راحتی به وسیله ی روغن و انبوه تفنگ حرکت کرد

پیشنهاد کاربران

the main stem of a plant, or the narrow stem that joins leaves, flowers, or fruit to the main stem of a plant

a narrow structure that supports a part of the body in some animals

to follow an animal or person as closely as possible without being seen or heard:

to walk in an angry or proud way:
She didn’t say anything but stalked furiously out of the room.



یواشکی تعقیب کردن، پاییدن، کمین کردن، مخفیانه به دشمن یا شکار نزدیک شدن

پاییدن

یواشکی و مخفیانه چیزی رو زیر نظر گرفتن

در کمین انسان یا حیوان بودن

پاییدن

از روی خشم و عصبانیت قدم برداشتن

چشم هایی که سر نیستن و روی پایه ای چیزی قرار دارن. مثل چشمای حلزون.

پاورچین راه رفتن ( برای حرکت پنهانی و غافلگیر کردن )

دُمپاییدن = از دُم و پاییدن.
دنبال کسی آرام آرام رفتن و او را پاییدن.
م. ث
میدونستی که اگه به پلیس بگم اونشب ستاره ( اسم دختر ) رو دمپاییدی، میایند و می دستگیرنت؟


کلمات دیگر: