کلمه جو
صفحه اصلی

culture


معنی : تمدن، فرهنگ، برز، کشت میکرب در ازمایشگاه
معانی دیگر : فرهنگ (مجموعه ی عقاید و رسوم و الگوهای رفتاری یک مردم)، فضل و کمال، ادب و آموختگی، تربیت، فرهیختگی، ویژگی های فرهنگی، (زمین) کشت، برزیدن، برزش، بسارش، کاشت، (بهسازی و فرآوری نوع خاصی از گیاه و جانور و کالا) بهپروری، بهسازگری، پرورش، آموزش (با دقت و خبرگی)، (باکتری و موجودات ذره بینی را) کشت دادن، (پرورش باکتری و موجودات ذره بینی و غیره در محیط مغذی و مناسب) کشت، (گروهی از باکتری و موجودات ذره بینی که از این راه پرورده شده باشند) کلنی، انبوه زی

انگلیسی به فارسی

پرورش، تربیت، رُشد


کشت، زراعت، (گل، زنبور، ماهی) پرورش، اصلاح


(زیست‌شناسی) (باکتری) کشت


(پزشکی) (میکرب) کشت دادن


فرهنگ، تمدن، برز، کشت میکرب در ازمایشگاه


انگلیسی به انگلیسی

اسم ( noun )
(1) تعریف: the sum of the language, customs, beliefs, and art considered characteristic of a particular group of people.
مترادف: civilization
مشابه: customs, folkways, habits, lifestyle, mores

- The Catholic church has played a large role in the development of French culture.
[ترجمه ترگمان] کلیسای کاتولیک نقشی بزرگ در توسعه فرهنگ فرانسه ایفا کرده است
[ترجمه گوگل] کلیسای کاتولیک نقش مهمی در توسعه فرهنگ فرانسوی ایفا کرده است
- The drive-in movie was a part of American culture that seems lost now.
[ترجمه ترگمان] فیلم رانندگی بخشی از فرهنگ آمریکایی است که به نظر می رسد از دست رفته است
[ترجمه گوگل] فیلم درایو بخشی از فرهنگ آمریکایی است که به نظر می رسد از دست داده است

(2) تعریف: the artistic and intellectual endeavors of a society or social class, as in the areas of music, art, fashion, and literature, or the works that are produced from these endeavors, esp. those considered of good taste and high value.

- She feared that her children, growing up on this isolated farm, would never be exposed to culture.
[ترجمه ترگمان] او می ترسید که فرزندانش، که در این مزرعه دورافتاده رشد کرده بودند، هرگز در معرض فرهنگ قرار نگیرند
[ترجمه گوگل] او از اینکه فرزندانش، که در این مزرعه جدا شده بودند، ترسیدند، هرگز در معرض کشت قرار نخواهند گرفت

(3) تعریف: a developed state of refinement through experience or training in the arts and worldly affairs.
مترادف: civilization, cultivation, gentility, refinement
متضاد: simplicity, vulgarity
مشابه: courtliness, polish, sophistication, taste

- She returned from her travels abroad as a woman of culture.
[ترجمه ترگمان] او از سفر خود به خارج به عنوان یک زن فرهنگ بازگشت
[ترجمه گوگل] او از سفرهای خارج از کشور به عنوان یک زن فرهنگ بازگشت

(4) تعریف: improvement of the mind or body through special training.
مترادف: improvement, refinement
مشابه: civilization, cultivation, development, discipline, education, enlightenment, training

- An international festival for physical culture will be taking place in Moscow this spring.
[ترجمه ترگمان] یک جشنواره بین المللی برای فرهنگ فیزیکی در بهار امسال در مسکو برگزار خواهد شد
[ترجمه گوگل] جشنواره بین المللی فرهنگ جسمی در بهار در مسکو برگزار خواهد شد

(5) تعریف: the raising of plants or animals.
مترادف: farming, growing
مشابه: agriculture, aquaculture, aquiculture, husbandry, hydroponics, silviculture, tillage, tilth

- Silkworm culture began in China thousands of years ago.
[ترجمه ترگمان] فرهنگ Silkworm هزاران سال پیش در چین آغاز شد
[ترجمه گوگل] فرهنگ کرم ابریشم هزاران سال پیش در چین آغاز شده است

(6) تعریف: a colony of bacteria or other microscopic living matter, often produced for medical purposes or scientific experimentation.
مشابه: colony, sample, smear, specimen

- The scientists will examine the culture for traces of the virus.
[ترجمه ترگمان] دانشمندان فرهنگ رد این ویروس را بررسی خواهند کرد
[ترجمه گوگل] دانشمندان فرهنگ را برای ردیابی ویروس بررسی خواهند کرد
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: cultures, culturing, cultured
(1) تعریف: to cultivate.
مترادف: cultivate
مشابه: civilize, develop, farm, improve, raise, refine, till

- Pearls grow naturally inside mollusks, but they can be cultured by humans as well.
[ترجمه ترگمان] Pearls به طور طبیعی در نرم تنان رشد می کنند اما می توانند توسط انسان ها کشت شوند
[ترجمه گوگل] مروارید ها به طور طبیعی درون قارچ ها رشد می کنند، اما می توانند توسط انسان نیز کشت شوند

(2) تعریف: to grow or produce (microscopic organisms) in a special medium.
مترادف: cultivate

- Scientists have been attempting to culture this special type of cell for some time.
[ترجمه ترگمان] دانشمندان برای مدتی در حال تلاش برای کشت این نوع خاص از سلول بوده اند
[ترجمه گوگل] دانشمندان تلاش کرده اند تا این نوع خاص سلول را برای مدت زمان خاصی کشت کنند

• civilization; refinement; cultivation (agriculture); bacteria or germs grown for scientific study (biology)
expose to culture, cultivate; grow in a controlled environment for scientific study (bacteria, germs, etc.)
culture consists of the ideas, customs, and art produced by a particular society.
a culture is a particular society or civilization.
in science, a culture is a group of bacteria or cells grown in a laboratory as part of an experiment.

دیکشنری تخصصی

[زمین شناسی] فرهنگ جزئیات یک نقشه که نشانگر کارهای انسان (مانند ماده ها، خطوط آهن، ساختمان ها، کانالها، کوره راه ها، شهرها و پل ها) می باشد که از جلوه های طبیعی قابل تشخیص باشد. این جزئیات معمولاً بر روی نقشه توپوگرافی به رنگ سیاه چاپ می شوند. این اصطلاح هم چنین شامل خطوط مرزهای سیاسی، نصف النهارها، مدار ها، اسامی مکان ها و راهنمای نقشه می باشد.
[بهداشت] کشت
[ریاضیات] فرهنگی، فرهنگ

مترادف و متضاد

تمدن (اسم)
civilization, culture

فرهنگ (اسم)
civilization, culture, dictionary, lexicon

برز (اسم)
culture

کشت میکرب در ازمایشگاه (اسم)
culture

breeding, education, sophistication


Synonyms: ability, accomplishment, address, aestheticism, art, capacity, civilization, class, courtesy, cultivation, delicacy, dignity, discrimination, dress, elegance, elevation, enlightenment, erudition, experience, fashion, finish, gentility, good taste, grace, improvement, kindness, learning, manners, nobility, perception, polish, politeness, practice, proficiency, refinement, savoir-faire, science, skill, tact, training, urbanity


ideas, values of a people


Synonyms: arts and sciences, civilization, convention, customs, development, ethnology, folklore, folkways, grounding, habit, humanism, knowledge, lifestyle, mores, society, the arts, way of life


development of land


Synonyms: agriculture, agrology, agronomics, agronomy, cultivation, farming, gardening, raising, tending


جملات نمونه

1. american culture is an offshoot of the european culture
فرهنگ امریکا شاخه ای از فرهنگ اروپایی است.

2. bee culture
پرورش زنبور

3. iranian culture had been diffused over a large part of asia
فرهنگ ایرانی در بخش بزرگی از آسیا پراکنده شده بود.

4. pop culture
فرهنگ عوام

5. the culture must incubate for five more days
این کشت باید پنج روز دیگر هم در محیط مناسب کشت قرار داده شود.

6. the culture of grapevine
پرورش درخت انگور

7. voice culture
پرورش صدا،بهسازی آواز

8. adults mediate culture to children
بزرگسالان فرهنگ را به بچه ها منتقل می کنند.

9. an androgynous culture
فرهنگی که در آن فقط جنس نر غالب نیست (فرهنگ نرینه ـ مادینه)

10. methods of culture and kinds of soil
روش های کشت و گونه های خاک

11. middle class culture
فرهنگ ویژه ی طبقه ی متوسط

12. despite everything, iranian culture will endure
علی رغم همه چیز،فرهنگ ایرانی باقی خواهد ماند.

13. the ancient iranian culture
فرهنگ ایران باستان

14. immigrant children absorb american culture by osmosis
بچه های مهاجران فرهنگ امریکا را از طریق تاثیرپذیری جذب می کنند.

15. the distinctive texture of mediterranean culture
ویژگی مشخص فرهنگ مدیترانه ای

16. the students were exposed to hindu culture and religion
دانشجویان تحت تاثیر فرهنگ و مذهب هندو قرار گرفتند.

17. the vast areas in which the culture of ancient iran had been propagated
سرزمین های گسترده ای که در آن فرهنگ ایران باستان پراکنده شده بود

18. he went to europe to imbibe europen culture
به اروپا رفت تا فرهنگ اروپایی اخذ کند.

19. she is a woman of beauty and culture
او زنی زیبا و با کمال است.

20. travelling lecturers are effective ambassadors of persian culture
سخنرانان سیار پیک های موثر فرهنگ ایران هستند.

21. contact with the outside world has corrupted the culture of some african tribes
تماس با جهان خارج،فرهنگ برخی از قبایل افریقایی را تباه کرده است.

22. virulence exalted by addition of sugar to the culture
ویشناکی که با افزودن شکر تسریع شده بود

23. we are all bound by the rules of our culture
ما همه تابع قوانین فرهنگ خویش هستیم.

24. students should not be blamed for drinking deep of the culture which surrounds them
شاگردان را به خاطر پذیرش فرهنگی که دور تا دور آنها را فراگرفته است نباید ملامت کرد.

25. British culture now appears to revolve around the unholy trinity of sport, shopping and sex.
[ترجمه ترگمان]در حال حاضر به نظر می رسد که فرهنگ انگلستان حول و حوش تثلیث نامقدس ورزشی، خرید و سکس می گردد
[ترجمه گوگل]به نظر می رسد که فرهنگ بریتانیا در اطراف تثلیث بی نظیر ورزش، خرید و رابطه جنسی متولد شده است

26. She is a woman of considerable culture.
[ترجمه ترگمان]او زن فرهنگ قابل توجهی است
[ترجمه گوگل]او یک زن فرهنگی قابل توجه است

27. He is a man of culture.
[ترجمه ترگمان]او مرد فرهنگ است
[ترجمه گوگل]او مردی از فرهنگ است

28. Tradition and culture are often at variance with the needs of modern living.
[ترجمه ترگمان]سنت و فرهنگ اغلب در تضاد با نیازهای زندگی مدرن هستند
[ترجمه گوگل]سنت و فرهنگ اغلب با نیازهای زندگی مدرن متفاوت است

29. Beauty is forever yoked to youth in our culture.
[ترجمه ترگمان]زیبایی برای همیشه در فرهنگ ما زیر یوغ جوانان قرار دارد
[ترجمه گوگل]زیبایی برای جوانان در فرهنگ ما جا دارد

30. The aim of the culture festival is to promote friendship between the two countries.
[ترجمه ترگمان]هدف جشنواره فرهنگ ترویج دوستی میان دو کشور است
[ترجمه گوگل]هدف جشنواره فرهنگ، ارتقای دوستی بین دو کشور است

the ancient Iranian culture

فرهنگ ایران باستان


پیشنهاد کاربران

متن :culture is customs and ideas of a group of pe
معنی: فرهنگ آداب و رسوم و عقاید گروهی از مردم است

civilization

به زبان آمریکایی مجموعه آموزشی وفرهنگی مثلأ آموزشگاه رقص

در رشته گیاهپزشکی به معنی محیط کشت

فرهنگ

تمدن


در کل، از کلمات اولیه ساختار زبان میباشد و اشاره به هر چیزی که به پایه و اساس مربوط میشود، زیر بنا، کاشتن، پروردن، نهادن، رسیدگی قبل از کشت کردن و یاساختن، ایجاد فرهنگ و پایه های چیزی را در ابتدا به درک رساندن، شروع تمدن و اجتماع کوچک را رقم زدن هم مربوط میشود.

synonym of civilization
فرهنگ . تمدن

فرهنگ_ نوروز

محل ( محیط ) کشت و پرورش

رسم و رسومات خاص قوم یا کشوری
عقاید بی دلیل و منطق

Is customs and ideas of a group of people

تمدن . فرهنگ


فرهنگ . تمدن

فرهنگ
پرورش و رشد

culture is customs and ideas of a group of people

فرهنگ 💻💻
when you travel to a foreign country you need to be familiar with its culture
وقتی به یک کشور خارجی سفر می کنید باید با فرهنگ آن ها آشنا باشید

تاریخ تمدن فرهنگ

Culture is customs and ideas of a group of people
کانون زبان ایران
ترم : raech 4
معنی :تاریخ تمدن. فرهنگ

جامعه

جمله ۳ کتابEnglish. Time6 ( ساپلیمنتری ) صفحه ۶۶

culture ( باستان‏شناسی )
واژه مصوب: فرهنگ 1
تعریف: مجموعۀ عادات و رفتارهایی که در یک جامعۀ انسانی عمدتاً ازطریق فرایندهای اجتماعی و نه فرایندهای زیستی از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود و در نمادها، باورها، هنر، مهارت ها، آداب و رسوم آن جامعه انعکاس می یابد


کلمات دیگر: