کلمه جو
صفحه اصلی

crimpy


معنی : پیچیده، چروک دار
معانی دیگر : فرفری، دارای فرهای ریز، مجعد، موجدار، منقب­

انگلیسی به فارسی

منقبض، چروک‌دار، پیچیده


انگلیسی به انگلیسی

صفت ( adjective )
حالات: crimpier, crimpiest
مشتقات: crimpiness (n.)
• : تعریف: having narrow folds or waves; frizzy, esp. hair.

• full of crimps, having folds or wrinkles, wavy, having crimpy form; frizzly; cold (weather)

مترادف و متضاد

پیچیده (صفت)
abstruse, complex, intricate, wrapped, twisted, involved, knotty, sigmoid, indirect, crooked, rolled, obscurant, wreathy, recondite, crabby, crimpy, unintelligible, revolute, verticillate

چروک دار (صفت)
crimpy

جملات نمونه

crimpy hair

موی وز‌کرده، موی فرفری



کلمات دیگر: