کلمه جو
صفحه اصلی

crisping


معنی : پیچ

انگلیسی به فارسی

ترد شدن، پیچ


مترادف و متضاد

پیچ (اسم)
loop, turn, curve, ramp, vortex, knee, bolt, screw, twist, twine, buckle, convolution, furl, rick, wimple, crisping, embroglio, insinuation, involution, kink, meander, vis, whorl, winder

جملات نمونه

1. bread crisping in the oven
نانی که در فر برشته می شود


کلمات دیگر: