وابسته به سبک (به ویژه سبک ادبی)، از نظر سبک، سبکی (stylistical هم می گویند)، وابسته به انشای ادبی، ادبی، ادیبانه
stylistic
وابسته به سبک (به ویژه سبک ادبی)، از نظر سبک، سبکی (stylistical هم می گویند)، وابسته به انشای ادبی، ادبی، ادیبانه
انگلیسی به فارسی
وابسته به انشای ادبی،ادبی،ادیبانه
انگلیسی به انگلیسی
صفت ( adjective )
مشتقات: stylistically (adv.)
مشتقات: stylistically (adv.)
• : تعریف: of, relating to, or concerned with style.
• of or pertaining to style
stylistic describes things relating to the methods and techniques used in creating a piece of writing, music, or art.
stylistic describes things relating to the methods and techniques used in creating a piece of writing, music, or art.
جملات نمونه
1. the stylistic characteristics of nima's poetry
ویژگی های سبک شعر نیما
2. His writing is plain and direct, with no stylistic flourishes.
[ترجمه ترگمان]خط او رک و صریح است، و نه بزرگ و نه بزرگ
[ترجمه گوگل]نوشتن او ساده و مستقیم است، بدون شکوفایی سبک
[ترجمه گوگل]نوشتن او ساده و مستقیم است، بدون شکوفایی سبک
3. Notice the stylistic similarities in the work of these three sculptors.
[ترجمه ترگمان]به شباهت های سبکی در کار این سه مجسمه توجه کنید
[ترجمه گوگل]توجه به شباهت های سبک در کار این سه مجسمه ساز
[ترجمه گوگل]توجه به شباهت های سبک در کار این سه مجسمه ساز
4. All their works have stylistic similarities.
[ترجمه ترگمان]همه آثار آن ها شباهت های سبکی دارند
[ترجمه گوگل]همه آثار آنها شباهت های سبک دارند
[ترجمه گوگل]همه آثار آنها شباهت های سبک دارند
5. There are some stylistic elements in the statue that just don't make sense.
[ترجمه ترگمان]برخی عناصر سبکی در این مجسمه وجود دارند که به هیچ وجه منطقی نیستند
[ترجمه گوگل]عناصر سبک در مجسمه وجود دارد که فقط معنی ندارد
[ترجمه گوگل]عناصر سبک در مجسمه وجود دارد که فقط معنی ندارد
6. Such stylistic variation can follow various patterns.
[ترجمه ترگمان]چنین تنوع سبکی می تواند الگوهای مختلفی را دنبال کند
[ترجمه گوگل]چنین تنوع های سبک می تواند الگوهای مختلفی را دنبال کند
[ترجمه گوگل]چنین تنوع های سبک می تواند الگوهای مختلفی را دنبال کند
7. This brings us to the final, major stylistic influence to be found within Traditional Realism.
[ترجمه ترگمان]این امر ما را به آخرین تاثیر سبکی که در واقع گرایی سنتی یافت می شود، می رساند
[ترجمه گوگل]این ما را به نفوذ نهائی و اصلی سبک می بخشد که در واقع واقع گرایی سنتی یافت می شود
[ترجمه گوگل]این ما را به نفوذ نهائی و اصلی سبک می بخشد که در واقع واقع گرایی سنتی یافت می شود
8. These stylistic differences have gradually eroded over the years, and today regional divisions have all but disappeared.
[ترجمه ترگمان]این تفاوت های سبکی در طول سال ها به تدریج از بین رفته است، و امروز بخش های منطقه ای همه چیز به جز از بین رفته اند
[ترجمه گوگل]این تفاوت های سبکانه در طول سال ها به تدریج تخریب شده است و امروز تقسیمات منطقه ای همه جز ناپدید شده اند
[ترجمه گوگل]این تفاوت های سبکانه در طول سال ها به تدریج تخریب شده است و امروز تقسیمات منطقه ای همه جز ناپدید شده اند
9. The power of stylistic analysis to reveal rhetorical strategy in non-fiction has applications beyond de Man and deconstruction.
[ترجمه ترگمان]قدرت تحلیل سبکی برای آشکار کردن استراتژی لفاظی در غیر تخیلی، کاربردی فراتر از \"مرد و ساختارشکنی\" دارد
[ترجمه گوگل]قدرت تجزیه و تحلیل سبک برای نشان دادن استراتژی لفاظی در داستان غیر داستانی دارای کاربردهای فراتر از دنیای انسان و انحراف است
[ترجمه گوگل]قدرت تجزیه و تحلیل سبک برای نشان دادن استراتژی لفاظی در داستان غیر داستانی دارای کاربردهای فراتر از دنیای انسان و انحراف است
10. Also, we decided to make a stylistic change on this record and I see a lot of other metal bands following suit.
[ترجمه ترگمان]همچنین، ما تصمیم گرفتیم تغییر سبکی در این پرونده ایجاد کنیم و من بسیاری از باندهای فلزی دیگری را که به دنبال آن هستند را می بینم
[ترجمه گوگل]همچنین، ما تصمیم گرفتیم که تغییرات سبک در این رکورد ایجاد کنیم و من می بینم که بسیاری از گروه های فلزی دیگر به دنبال آن هستند
[ترجمه گوگل]همچنین، ما تصمیم گرفتیم که تغییرات سبک در این رکورد ایجاد کنیم و من می بینم که بسیاری از گروه های فلزی دیگر به دنبال آن هستند
11. The Chancellor spent yesterday making substantial stylistic changes to the speech but the main elements were left untouched.
[ترجمه ترگمان]صدراعظم دیروز تغییرات سبکی اساسی را به سخنرانی اختصاص داد اما عناصر اصلی دست نخورده باقی ماندند
[ترجمه گوگل]صدراعظم دیروز، تغییرات اساسی را به گفتار سپرد، اما عناصر اصلی دست نخورده باقی مانده بودند
[ترجمه گوگل]صدراعظم دیروز، تغییرات اساسی را به گفتار سپرد، اما عناصر اصلی دست نخورده باقی مانده بودند
12. In their second album, the band tried to expand their stylistic range.
[ترجمه ترگمان]گروه در آلبوم دوم خود تلاش کردند تا محدوده سبکی خود را توسعه دهند
[ترجمه گوگل]در آلبوم دوم، گروه تلاش کرد تا دامنه ی سبک خود را گسترش دهد
[ترجمه گوگل]در آلبوم دوم، گروه تلاش کرد تا دامنه ی سبک خود را گسترش دهد
13. This implies two criteria of relevance for the selection of stylistic features: a literary criterion and a linguistic criterion.
[ترجمه ترگمان]این به معنی دو معیار ارتباط برای انتخاب ویژگی های سبکی است: یک معیار ادبی و یک معیار زبانی
[ترجمه گوگل]این بدان معناست که دو معیار مربوط به انتخاب ویژگی های سبک، معیار ادبی و معیار زبان شناختی است
[ترجمه گوگل]این بدان معناست که دو معیار مربوط به انتخاب ویژگی های سبک، معیار ادبی و معیار زبان شناختی است
14. But, significantly, Softley brings in, as the plot encourages, stylistic elements of film noir.
[ترجمه ترگمان]اما، به طور قابل توجهی به وجود می آورد، چرا که این توطئه عوامل سبکی فیلم نوار فیلم را تشویق می کند
[ترجمه گوگل]اما، به طور قابل ملاحظه، Softley به عنوان طرح جذب می کند، عناصر سبک از فیلم noir
[ترجمه گوگل]اما، به طور قابل ملاحظه، Softley به عنوان طرح جذب می کند، عناصر سبک از فیلم noir
15. Pollock visited the exhibition daily and assimilated its iconography and stylistic innovation.
[ترجمه ترگمان]پولاک به طور روزانه از نمایشگاه دیدن کرده و iconography و نوآوری های سبکی اش را جذب کرده است
[ترجمه گوگل]پولاک روزانه این نمایشگاه را بازدید کرد و آن را پیکرنگاری و نوآوری سبک را جذب کرد
[ترجمه گوگل]پولاک روزانه این نمایشگاه را بازدید کرد و آن را پیکرنگاری و نوآوری سبک را جذب کرد
the stylistic characteristics of Nima's poetry
ویژگیهای سبک شعر نیما
پیشنهاد کاربران
سبک گرایانه
ادبی
سبک وار
سبک شناسی
stylistic ( باستان شناسی )
واژه مصوب: سبک شناختی
تعریف: مربوط به سبک شناسی
واژه مصوب: سبک شناختی
تعریف: مربوط به سبک شناسی
کلمات دیگر: