کلمه جو
صفحه اصلی

splintered

انگلیسی به فارسی

تقسیم شده، متلاشی شدن، تراشه کردن، متلاشی کردن


انگلیسی به انگلیسی

• broken into small slender fragments, fragmented, split into pieces; divided, separated

جملات نمونه

1. splintered wood
چوب تراشه شده

2. disagreements and rivalries splintered the party into several hostile groups
عدم توافق و رقابت موجب شد که حزب به چندین دسته ی متخاصم تقسیم شود.

پیشنهاد کاربران

داغان شده

متلاشی شده


کلمات دیگر: