کلمه جو
صفحه اصلی

coined


قانون ـ فقه : مسکوک

انگلیسی به فارسی

مشتاق، سکه زدن، اختراع و ابداع کردن


پیشنهاد کاربران

ابداع کردن
ایجاد کردن


ساختن
Create

باب کردن

someone - coined
مخصوص به خود شخص
مثال: Obama - coined term
اصطلاح مخصوصِ اوباما

وضع کرد

Produce

coined ( زبان‏شناسی )
واژه مصوب: برساخته
تعریف: واژه‏ای که با استفاده از فرایند برساختن به وجود آمده و وارد یک زبان شده است


کلمات دیگر: