(عامیانه) آدم قدیمی مسلک، امل، کهنه پرست، بیعرضه، طفره رو، ادم کند، ادم عقب مانده، محافظه کار
stick in the mud
(عامیانه) آدم قدیمی مسلک، امل، کهنه پرست، بیعرضه، طفره رو، ادم کند، ادم عقب مانده، محافظه کار
انگلیسی به فارسی
بیعرضه، طفره رو، آدم کند، آدم عقب مانده، محافظه کار
انگلیسی به انگلیسی
اسم ( noun )
• : تعریف: (informal) one who rejects or resists changes in activity or thinking.
• person who avoids new ideas and activities, person with an old-fashioned attitude
if you describe someone as a stick-in-the-mud, you mean that they do not like doing anything that is new or fun; used in informal english, showing disapproval.
if you describe someone as a stick-in-the-mud, you mean that they do not like doing anything that is new or fun; used in informal english, showing disapproval.
جملات نمونه
1. The wheels were stuck in the mud.
[ترجمه ترگمان]چرخ ها در گل گیر کرده بودند
[ترجمه گوگل]چرخ ها در گلدان گیر کرده بودند
[ترجمه گوگل]چرخ ها در گلدان گیر کرده بودند
2. Help! I'm stuck in the mud!
[ترجمه ترگمان]کمک! من توی گل گیر کردم!
[ترجمه گوگل]کمک! من در گل گیرم
[ترجمه گوگل]کمک! من در گل گیرم
3. My car's stuck in the mud, and it won't budge/I can't budge it.
[ترجمه ترگمان]ماشین من توی گل گیر کرده و تکون نمیخوره
[ترجمه گوگل]ماشین من در گلدان گیر کرده و آن را نمی چرخاند / من نمی توانم آن را بچرخانم
[ترجمه گوگل]ماشین من در گلدان گیر کرده و آن را نمی چرخاند / من نمی توانم آن را بچرخانم
4. The car got stuck in the mud.
[ترجمه ترگمان]ماشین توی گل گیر کرده بود
[ترجمه گوگل]ماشین در گلدان گیر کرده بود
[ترجمه گوگل]ماشین در گلدان گیر کرده بود
5. My car's stuck in the mud.
[ترجمه ترگمان]ماشین من توی گل گیر کرده
[ترجمه گوگل]اتومبیل من در گلدان گیر کرده است
[ترجمه گوگل]اتومبیل من در گلدان گیر کرده است
6. So anyway, he goes in and his boots get stuck in the mud.
[ترجمه ترگمان]به هر حال، اون می ره تو و چکمه هایش توی گل فرو می ره
[ترجمه گوگل]بنابراین در هر صورت، او می رود و چکمه هایش در گلدان گیر می کند
[ترجمه گوگل]بنابراین در هر صورت، او می رود و چکمه هایش در گلدان گیر می کند
7. It was impossible to move the car - its wheels had got stuck in the mud.
[ترجمه ترگمان]حرکت چرخ های ماشین غیر ممکن بود - چرخ های آن در گل گیر کرده بود
[ترجمه گوگل]این حرکت غیرممکن بود - چرخهایش در گلدان گیر کرده بودند
[ترجمه گوگل]این حرکت غیرممکن بود - چرخهایش در گلدان گیر کرده بودند
8. The bus stuck in the mud.
[ترجمه ترگمان]اتوبوس در گل فرورفته بود
[ترجمه گوگل]اتوبوس در گلدان گیر کرده است
[ترجمه گوگل]اتوبوس در گلدان گیر کرده است
9. My car was stuck in the mud.
[ترجمه ترگمان] ماشینم توی گل گیر کرده بود
[ترجمه گوگل]ماشین من در گلدان گیر کرده بود
[ترجمه گوگل]ماشین من در گلدان گیر کرده بود
10. The car wheels got stuck in the mud.
[ترجمه ترگمان]چرخ های ماشین در گل گیر کرده بودند
[ترجمه گوگل]چرخ های ماشین در گلدان گیر کرده اند
[ترجمه گوگل]چرخ های ماشین در گلدان گیر کرده اند
11. The wheels of the car stuck in the mud and we could not go on.
[ترجمه ترگمان]چرخ های اتومبیل در گل فرو رفت و ما نمی توانستیم ادامه دهیم
[ترجمه گوگل]چرخ های ماشین در گلدان گیر کرده و ما نمی توانیم ادامه دهیم
[ترجمه گوگل]چرخ های ماشین در گلدان گیر کرده و ما نمی توانیم ادامه دهیم
12. The boat was stuck in the mud.
[ترجمه ترگمان]قایق در گل فرورفته بود
[ترجمه گوگل]قایق در گلدان گیر کرده بود
[ترجمه گوگل]قایق در گلدان گیر کرده بود
13. If a punting pole gets stuck in the mud the best thing is to twist it.
[ترجمه ترگمان]اگر یک تیر چوبی توی گل گیر کرده باشد بهترین کار این است که آن را خنثی کند
[ترجمه گوگل]اگر یک قطب خمشی در گلدان گیر کرده باشد، بهترین کار این است که آن را پیچ و تاب کنید
[ترجمه گوگل]اگر یک قطب خمشی در گلدان گیر کرده باشد، بهترین کار این است که آن را پیچ و تاب کنید
14. If he'd gone right down, he'd have stuck in the mud, and been out of the tide.
[ترجمه ترگمان]اگر او درست پایین رفته بود، در گل فرورفته بود و از جزر و مد بیرون نرفته بود
[ترجمه گوگل]اگر او به سمت پایین حرکت کرد، او در گلدان گیر کرده بود و از در جریان بود
[ترجمه گوگل]اگر او به سمت پایین حرکت کرد، او در گلدان گیر کرده بود و از در جریان بود
پیشنهاد کاربران
بی عرضه
آدم قدیمی مسلک
someone with traditional ideas who is not willing to enjoy themselves or to try new things
someone with traditional ideas who is not willing to enjoy themselves or to try new things
ضد حال!
I don't be such a stick in the mud!
نمیخوام ضد حال باشم!
نمیخوام ضد حال باشم!
متحجر/ عقبمانده
کلمات دیگر: