کلمه جو
صفحه اصلی

sulky


معنی : ترشرو، رنجیده، بد اخم، دلخور، عبوس، قهر
معانی دیگر : حزن انگیز، گرفته، دلگیر، اخمو، نجوش، اوقات تلخ، بد عنق

انگلیسی به فارسی

اخمو، عبوس، نجوش، اوقات تلخ، بد عنق


حزن انگیز، گرفته، دلگیر


کالسکه‌ی سبک (دو چرخه و یک اسبه)


سکته مغزی، قهر، دلخور، عبوس، بد اخم، رنجیده، ترشرو


انگلیسی به انگلیسی

صفت ( adjective )
حالات: sulkier, sulkiest
(1) تعریف: in a sullen, bad-tempered mood, esp. for no good reason.
متضاد: cheerful
مشابه: petulant

- He's been in his room, sulky and silent, all day.
[ترجمه ترگمان] او تمام روز را در اتاق خودش بود، اخمو و ساکت
[ترجمه گوگل] او در تمام طول روز در اتاقش بوده و خسته و خاموش است
- Even though she said she didn't want to go, she was sulky because they didn't beg her.
[ترجمه ترگمان] با وجود اینکه اون گفت که اون نمی خواست بره، اون اخمو بود، چون بهش التماس نکرد
[ترجمه گوگل] با وجود اینکه او گفت که نمیخواهد به آنجا برود، او خشن بود زیرا آنها او را التماس نکردند

(2) تعریف: given to such moods.
مشابه: huffy, moody, petulant, sullen

(3) تعریف: unpleasant or overcast.

- a sulky afternoon
[ترجمه ترگمان] بعد از ظهر عبوس،
[ترجمه گوگل] یک بعدازظهر خشن
اسم ( noun )
حالات: sulkies
مشتقات: sulkily (adv.), sulkiness (n.)
• : تعریف: a light horse-drawn carriage with two wheels that is made to carry one person, used esp. in harness racing.
مشابه: cart

• morose, sullenly aloof
a sulky person is bad-tempered and silent because they are annoyed about something.

مترادف و متضاد

ترشرو (صفت)
acid, vinegary, angry, grumpy, moody, morose, sullen, petulant, crabbed, dogged, gloomy, sulky, ill-humored, chuffy, rusty, mulish, gruff, huffy, humpy, pettish, huffish, ill-humoured, ill-natured, snuffy, vinegarish

رنجیده (صفت)
angry, indignant, glum, sulky, fed-up

بد اخم (صفت)
stuffy, sulky, cantankerous

دلخور (صفت)
sulky, chapfallen

عبوس (صفت)
moody, morose, sullen, stern, glum, sulky, grim, forbidding, ill-humored, cheerless, farouche, ill-humoured, ill-natured, saturnine, louring, surly

قهر (صفت)
sulky

sullen


Synonyms: brooding, cheerless, crabby, depressed, dismal, dour, fretful, frowning, gloomy, glum, gruff, grumpy, ill-humored, irritable, mean, moody, moping, morose, obstinate, ornery, pouting, pouty, sour, sourpussed, sulking, withdrawn


جملات نمونه

1. a sulky day
یک روز دلگیر

2. He put on a sulky expression.
[ترجمه ترگمان]او قیافه ای عبوس به خود گرفت
[ترجمه گوگل]او یک بیان خشن قرار داد

3. Sarah had looked sulky all morning.
[ترجمه ترگمان]تمام روز صبح، سارا اخمو به نظر می رسید
[ترجمه گوگل]سارا صبح نگاه کرد

4. I was quite sulky, so I didn't take part in much.
[ترجمه ترگمان]من خیلی اخم کرده بودم، برای همین جزیی از این چیزها نبودم
[ترجمه گوگل]من کاملا خشن بودم، بنابراین من در بسیاری از شرکت کنندگان حضور نداشتم

5. She brought along a couple of sulky looking kids.
[ترجمه ترگمان]چند بچه اخمو را با خودش آورد
[ترجمه گوگل]او با همراهی یک زن و شوهر از بچه ها به دنبال بچه ها آورده است

6. He lapsed into a sulky silence.
[ترجمه ترگمان]او سکوت کرد و سکوت برقرار شد
[ترجمه گوگل]او به یک سکوت خشن تبدیل شد

7. She brought along a couple of sulky looking kids who didn't say a word all evening.
[ترجمه ترگمان]چند تا بچه اخمو و اخمو را با خودش آورد که تمام شب حرفی نزد
[ترجمه گوگل]او با همراهی یک زن و شوهر از بچه های دنباله دار به ارمغان آورد که یک کلمه تمام شب را نمی گویند

8. With sulky faces, the students turned to go.
[ترجمه ترگمان]دانش آموزان با چهره ای عبوس برگشتند و رفتند
[ترجمه گوگل]دانش آموزان با چهره های خشن، برای رفتن به

9. On the drive home, Maria was sulky and said very little.
[ترجمه ترگمان]وقتی به خانه رسید، ماریا اخم کرده بود و خیلی کم حرف می زد
[ترجمه گوگل]ماریا در خانه راننده خشن بود و گفت: خیلی کم است

10. William was a sulky little boy who seemed to care for nothing except his video games.
[ترجمه ترگمان]ویلیام پسری اخمو بود که به جز بازی های ویدیویی خودش به هیچ چیز اهمیت نمی داد
[ترجمه گوگل]ویلیام پسر کوچولوی کوچکی بود که به نظر می رسید به جز بازی های ویدئویی خود به هیچ چیز توجه نکرده بود

11. The girls looked a little less sulky and stared at the two townees.
[ترجمه ترگمان]دخترها کمی اخمو به نظر می رسیدند و به the نگاه می کردند
[ترجمه گوگل]دخترها کمی کوچکتر نگاه کردند و به دو تاون نگاه کردند

12. He went to town by a sulky.
[ترجمه ترگمان]با اوقات تلخی به شهر رفت
[ترجمه گوگل]او به دلخواه به شهر رفت

13. She is stubborn, sulky and contrary where her music is concerned.
[ترجمه ترگمان]او یک دنده، عبوس و مخالف آن است که به موسیقی او مربوط می شود
[ترجمه گوگل]او خشونت آمیز و خشن است و جایی که موسیقی او مربوط است

14. Young girls sometimes become sulky because they are jealous.
[ترجمه ترگمان]دخترهای جوان گاهی عبوس می شوند زیرا حسود هستند
[ترجمه گوگل]دختران جوان بعضی اوقات خسته می شوند، زیرا آنها حسود هستند

15. Old Mr. Bouncer, very sulky, was huddled up in a corner, barricaded with chair.
[ترجمه ترگمان]آقای Bouncer پیر، عبوس و عبوس، در گوشه ای کزکرده بود و صندلی را مسدود کرده بود
[ترجمه گوگل]آقای آقای Bouncer قدیمی، بسیار سیکلی، در گوشه ای که با صندلی مهار شده بود روبرو شد

a sulky day

یک روز دلگیر


she brought along a couple of sulky kids who didn't say a word the whole time.

او چند بچه‌ی اخمو را به همراه آورد که تمام وقت یک کلمه نمی‌زدند.


Sarah was quite sulky, so she didn't go to the birthday party.

سارا کاملاً عبوس بود؛ بنابراین به جشن تولد نرفت.


پیشنهاد کاربران

عبوس، اخمو
ترشرو، اوقات تلخ
مثال:
. His lower lip drooped a little, his mouth looked bored and sulky
. Young girls sometimes become sulky because they are jealous

مودی، دمدمی

sulky ( مهندسی منابع طبیعی - محیط زیست و جنگل )
واژه مصوب: گاری چوب کِش
تعریف: وسیله‏ای دوچرخ و فلزی برای بالا نگه داشتن و حمل گِرده‏بینه‏ها در عملیات چوب کِشی|||متـ . گاری

مثلا میخوایم بپرسیم که آیا قهری؟
Are you Sulky?
میتونیم کوتاه تر هم بگیم
Suilky?


کلمات دیگر: