کلمه جو
صفحه اصلی

symptom


معنی : اثر، نماینده، نشان، نشانه، علامت، دلیل، هم افت، علائم مرض
معانی دیگر : (پزشکی) نشانه ی بیماری، نشانه ی هرچیز، همایند، علائم مر­

انگلیسی به فارسی

نشان، نشانه، اثر، دلیل، علائم مرض، علامت


علامت، نشانه، نشان، اثر، دلیل، هم افت، علائم مرض، نماینده


انگلیسی به انگلیسی

اسم ( noun )
مشتقات: symptomless (adj.)
(1) تعریف: an indication or sign of something.
مترادف: indication, indicator, mark, sign

- His behavior shows the symptoms of loss.
[ترجمه ترگمان] رفتار او علایم از دست رفتن را نشان می دهد
[ترجمه گوگل] رفتار او علائم از دست دادن را نشان می دهد

(2) تعریف: an abnormal phenomenon caused by and indicating a disease or disorder.
مترادف: indication, warning

- Fever is a symptom of many types of infections.
[ترجمه ترگمان] تب نشانه بسیاری از انواع بیماری ها است
[ترجمه گوگل] تب یک علامت از بسیاری از انواع عفونت است

• sign, indication, manifestation; something caused by and indicative of a certain disease or disorder
a symptom of an illness is something wrong with your body that is a sign of the illness.
a symptom of a bad situation is something that happens which is considered to be a sign of this situation.

مترادف و متضاد

اثر (اسم)
trace, tract, growth, impression, efficacy, effect, sign, affect, result, relic, symptom, scintilla, track, clue, impress, consequence, rut, opus, umbrage, remnant, signature, vestige

نماینده (اسم)
proxy, representation, deputation, agent, factor, doer, representative, envoy, delegate, deputy, assignee, envoi, exponent, symptom, indicant, delegacy, indicator

نشان (اسم)
trace, attribute, tally, score, slur, benchmark, indication, token, aim, show, sign, seal, stamp, target, mark, marking, insignia, signal, emblem, symptom, brand, presage, track, banner, badge, clue, standard, ensign, vexillum, impress, hallmark, plaque, caret, chalk, cicatrix, symbol, vestige, medal, memento

نشانه (اسم)
allegory, proof, indication, token, sign, mark, emblem, symptom, reminiscence, presage, omen, impress, sacrament, marker, portent

علامت (اسم)
significant, tally, indication, label, token, sign, index, mark, insignia, signal, emblem, symptom, omen, tag, tick, docket, intimation, milestone, ostent, portent

دلیل (اسم)
reason, proof, testimony, sake, symptom

هم افت (اسم)
symptom

علائم مرض (اسم)
symptom

sign of illness or problem


Synonyms: evidence, expression, index, indication, indicia, manifestation, mark, note, significant, syndrome, token, warning


جملات نمونه

Headache is a symptom of many diseases.

سردرد نشانه‌ی بسیاری از بیماری‌ها است.


Newspaper attacks were a symptom but not a cause of public discontent.

حملات مطبوعات نشانه‌ی نارضایتی همگانی بودند نه علت آن.


1. headache is a symptom of many diseases
سردرد نشانه ی بسیاری از بیماری ها است.

2. newspaper attacks were a symptom but not a cause of public discontent
حملات مطبوعات نشانه ی نارضایتی همگانی بودند نه علت آن.

3. Mary's symptom is similar to Joseph's in some way.
[ترجمه ترگمان]علائم مری به نوعی شبیه به جوزف است
[ترجمه گوگل]علائم مری به نحوی شبیه یوزف است

4. The riot is a symptom of political instability.
[ترجمه ترگمان]شورش نشانه ای از بی ثباتی سیاسی است
[ترجمه گوگل]شورش یک نشانه بی ثباتی سیاسی است

5. They claim it is a symptom of a deeper and more general malaise in society.
[ترجمه ترگمان]آن ها ادعا می کنند که نشانه یک ضعف عمیق و کلی تر در جامعه است
[ترجمه گوگل]آنها ادعا می کنند که نشانه ای از عمیق تر و عمیق تر اختلال در جامعه است

6. Fever is a symptom of many illnesses.
[ترجمه ترگمان]تب نشانه بیماری بسیار است
[ترجمه گوگل]تب علائم بسیاری از بیماری ها است

7. The rise in inflation was just one symptom of the poor state of the economy.
[ترجمه ترگمان]افزایش تورم تنها یک نشانه از وضعیت ضعیف اقتصاد بود
[ترجمه گوگل]افزایش تورم تنها یک نشانه وضعیت فقیر اقتصاد بود

8. The first symptom of the disease is often short-term memory loss.
[ترجمه ترگمان]اولین نشانه این بیماری، کمبود حافظه کوتاه مدت است
[ترجمه گوگل]اولین علامت بیماری اغلب از دست دادن حافظه کوتاه مدت است

9. The muscle goes into spasm, producing the symptom of cramp.
[ترجمه ترگمان]عضلات منقبض می شود و علامت گرفتگی را تولید می کند
[ترجمه گوگل]عضله به اسپاسم می رسد، تولید علائم انقباض

10. Your problem with keeping boyfriends is just a symptom of a larger problem: making and keeping friends.
[ترجمه ترگمان]مشکل تو با keeping تنها نشانه یک مشکل بزرگ تر است: ایجاد و نگهداری از دوستان
[ترجمه گوگل]مشکل شما با نگه داشتن دوست پسرها فقط یک نشانه مشکلی بزرگ است و دوستانتان را نگه می دارد

11. The main symptom is a scarlet rash that's quite unmistakable.
[ترجمه ترگمان]علامت اصلی، جوش های قرمز رنگی است که کاملا واضح است
[ترجمه گوگل]علامت اصلی یک بثورات قرمز است که کاملا بی معنی است

12. The disappearance of jobs is a symptom of a deeper socio-economic change.
[ترجمه ترگمان]ناپدید شدن مشاغل نشانه ای از یک تغییر اجتماعی - اقتصادی عمیق تر است
[ترجمه گوگل]ناپدید شدن شغل، نشانه تغییرات عمیق اجتماعی و اقتصادی است

13. The first symptom of the disease is a very high temperature.
[ترجمه ترگمان]اولین نشانه این بیماری، دمای بسیار بالا است
[ترجمه گوگل]اولین علامت بیماری یک درجه حرارت بسیار بالا است

14. Victoria was strangely undisturbed by this symptom, even though her husband and family were frightened.
[ترجمه ترگمان]ویکتوریا به طرز عجیبی از این علامت بی خبر بود، حتی با وجود اینکه شوهرش و خانواده اش ترسیده بودند
[ترجمه گوگل]ویکتوریا به طرز عجیبی از این علامت ناتوان مانده بود، حتی اگر شوهر و خانواده اش ترسو بودند

پیشنهاد کاربران

نشانگان ، نشانه ها ، مجموعه نشانه

علائم بیماری

از نظر پزشکی علایم و نشانه های که خود مریض به آن اشاره میکند

علایم قابل مشاهده بیماری مثل:کهیر، اگزما، تهوع. . .

عارضه

نشانه بیماری، عارضه
نشانه وجود مشکل

همایند مناسب است. تعریف پزشکی می گوید: symptom هرگونه نمودِ ذهنی بیماری است. برعکس، نشانهsign عینی است. خونی که از بینی بیمار می آید، یک نشانه است؛ برای بیمار، پزشک ودیگران عیان است. اضطراب، کمردرد، خستگی همگی همایند هستندو فقط بیمار آنرا حس می کند.
در برابر symptom باید واژه ی جدیدی گذاشت که بار معنایی خودویژهای را برساند. هیچ کدام از معدل های اشاره شده در شرح بالا این ویژگی را ندارند. هم افت هم جالب نیست حتی اگر به لحاظ ریشه شناختی، قابل توجیه باشد.

دردنشان


کلمات دیگر: