کلمه جو
صفحه اصلی

step in


دخالت کردن، میانجی شدن، پا در میانی کردن، (لباس) یک تکه، آسان پوش، بازدید مختصر وکوتاهی کردن، مداخله بیجا در کاری کردن

انگلیسی به فارسی

گام در، بازدید مختصر و کوتاهی کردن، مداخله بیجا در کاری کردن


بازدید مختصر وکوتاهی کردن، مداخله بیجا در کاری کردن


انگلیسی به انگلیسی

• intervene, interfere

صفت ( adjective )
• : تعریف: put on by being stepped into.

- a step-in skirt
[ترجمه ترگمان] یک پا چین پا
[ترجمه گوگل] دامن گام به گام
اسم ( noun )
• : تعریف: any garment that is put on by being stepped into.

مترادف و متضاد

become involved


Synonyms: arrive, be invited, chip in, come, enter, intercede, interfere, intermediate, interpose, intervene, lend a hand, mediate, negotiate, take action


Antonyms: abandon, leave, wash hands


جملات نمونه

1. Discontent is the first step in progress.
[ترجمه ترگمان]ناخشنودی گام اول در پیشرفت است
[ترجمه گوگل]نارضایتی اولین گام در حال پیشرفت است

2. The first step in a job search is to prepare an up-to-date CV.
[ترجمه ترگمان]اولین قدم در یک جستجوی شغلی آماده کردن یک رزومه به روز است
[ترجمه گوگل]اولین گام در جستجوی شغل، تهیه یک CV به روز است

3. The announcement was welcomed as a step in the right direction, but was widely seen as a token gesture.
[ترجمه ترگمان]این اعلام به عنوان یک گام در مسیر درست تلقی می شد، اما به صورت گسترده ای به عنوان یک نشانه در نظر گرفته می شد
[ترجمه گوگل]اعلامیه به عنوان یک گام در مسیر درست مورد استقبال قرار گرفت، اما به طور گسترده ای به عنوان یک ژست نشانه شناخته شد

4. Setting goals is the first step in turning the invisible into the visible.
[ترجمه ترگمان]تعیین اهداف اولین قدم در تبدیل نامریی به مرئی است
[ترجمه گوگل]تعیین اهداف اولین گام در تبدیل غیر قابل مشاهده به قابل مشاهده است

5. The police are reluctant to step in.
[ترجمه ترگمان]پلیس تمایلی به قدم زدن ندارد
[ترجمه گوگل]پلیس تمایلی به قدم زدن ندارد

6. The first step in empowering the poorest sections of society is making sure they vote.
[ترجمه ترگمان]اولین قدم در توانمند ساختن فقیرترین بخش های جامعه، اطمینان از رای دادن است
[ترجمه گوگل]گام اول در توانمند ساختن فقیرترین بخش های جامعه، اطمینان دادن از رای دادن است

7. The team coach was forced to step in to stop the two athletes from coming to blows.
[ترجمه مرتضی طوسی] مربی تیم برای جلوگیری از زد و خورد دو ورزشکار ناچار به مداخله شد،
[ترجمه ترگمان]مربی تیم مجبور به کناره گیری از این دو ورزش کار شد
[ترجمه گوگل]مربی تیم مجبور شد قدمی بزند تا دو ورزشکار را از ضربه زدن متوقف کند

8. There are circumstances in which the State must step in to protect children.
[ترجمه ترگمان]شرایطی وجود دارد که دولت باید برای محافظت از کودکان در آن گام بردارد
[ترجمه گوگل]شرایطی وجود دارد که در آن دولت باید از کودکان محافظت کند

9. The first step in this direction will be by way of discussion with the unions.
[ترجمه ترگمان]اولین قدم در این مسیر، راه گفتگو با اتحادیه ها خواهد بود
[ترجمه گوگل]اولین گام در این راستا، با بحث با اتحادیه ها خواهد بود

10. I have many things to do. Can you step in for me at the party?
[ترجمه ترگمان]کاره ای زیادی برای انجام دادن دارم می تونی تو مهمونی به من کمک کنی؟
[ترجمه گوگل]من چیزهای زیادی برای انجام دادن دارم آیا می توانید در حزب برای من گام بردارید؟

11. The new law is undoubtedly a step in the right direction, but it doesn't go far enough.
[ترجمه ترگمان]قانون جدید بدون شک گامی در جهت درست است، اما به اندازه کافی دور نیست
[ترجمه گوگل]قانون جدید بدون شک یک گام در مسیر درست است، اما این به اندازه کافی به اندازه کافی نیست

12. This is the first step in reforming the welfare system.
[ترجمه ترگمان]این اولین گام در اصلاح سیستم رفاهی است
[ترجمه گوگل]این اولین گام در اصلاح نظام رفاه است

13. Jenny sat on the step in front of the house, waiting.
[ترجمه ترگمان]جنی جلوی خانه نشسته بود و منتظر بود
[ترجمه گوگل]جنی روی قدم جلوی خانه نشسته و منتظر است

14. The military may step in if the crisis continues.
[ترجمه ترگمان]اگر بحران ادامه یابد، ممکن است ارتش وارد عمل شود
[ترجمه گوگل]ارتش ممکن است در صورتی که بحران همچنان ادامه یابد، گام بردارد

15. It was she who guided my every step in the working-class movement.
[ترجمه ترگمان]او بود که هر قدم مرا در جنبش کارگری راهنمایی می کرد
[ترجمه گوگل]این او بود که هر گامی را در جنبش طبقه کارگر هدایت می کرد

پیشنهاد کاربران

پا پیش گذاشتن ( برای کمک ) ( روان شناسی )

وارد عمل شدن

مداخله کردن ( مخصوصا به منظور کمک )
Get involved especially to help

لباس پوشیدن مثلا پا را داخل شلوار کردن.


کلمات دیگر: