کلمه جو
صفحه اصلی

strand


معنی : مجرا، ساحل، کنار دریا، کرانه، رشته، مجرای سیم، بندرگاه، لا، لایه، کنار رود، متروک ماندن، بصخره خوردن، تنها گذاشتن، بهم بافتن و بصورت طناب دراوردن، رسیدن، گیر افتادن
معانی دیگر : (کشتی و غیره) به گل نشستن یا نشاندن، تنها و بی کس رها کردن، (در شرایط سخت کسی را) ترک کردن، زمین کنار دریا یا رودخانه، کناره، دریاکنار، رودکنار، حلقه ی مو، طره، دسته ی مو، (مجازی) اجزای متشکله، بخش سازنده، ریشه، (هریک از تارهای طناب یا ریسمان یا سیم و غیره) تار، کلاف، رودخانه، مسیر، بصخره خوردن کشتی

انگلیسی به فارسی

کنار دریا، کنار رود، کرانه، بندرگاه، رشته، لا، لایه،رودخانه، مجرا، مسیر، رسیدن، بصخره خوردن کشتی،تنها گذاشتن، گیر افتادن، متروک ماندن، بهم بافتن وبصورت طناب درآوردن


رشته، لایه، ساحل، بندرگاه، مجرای سیم، کنار دریا، کنار رود، کرانه، لا، مجرا، متروک ماندن، رسیدن، بصخره خوردن، تنها گذاشتن، گیر افتادن، بهم بافتن و بصورت طناب دراوردن


انگلیسی به انگلیسی

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: strands, stranding, stranded
(1) تعریف: to beach, or leave behind on the shore.
مشابه: beach, ground, maroon

(2) تعریف: to place or leave in a helpless or difficult position.
مشابه: maroon

- We were stranded for three days in an unfamiliar city.
[ترجمه Aboulfazl r] ما سه روز در شهر نا آشنا گیر افتاده بودیم
[ترجمه ترگمان] سه روز توی یه شهر نااشنا گیر افتادیم
[ترجمه گوگل] ما سه روز در یک شهر ناآشنا قرار گرفتیم
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to be run aground or left behind on the shore.

(2) تعریف: to be placed or left in a helpless or difficult position.
اسم ( noun )
مشتقات: stranded (adj.)
• : تعریف: the land at the edge of a body of water; shore.
مشابه: beach, shore
اسم ( noun )
(1) تعریف: a length of fibers, threads, filaments, wires, or hairs braided or twisted together to form yarn, rope, cable, or the like.

(2) تعریف: a single fiber or the like from such a length.
مشابه: ply

(3) تعریف: something resembling such a length.

- a strand of beads
[ترجمه ترگمان] یک رشته از مهره ها
[ترجمه گوگل] رشته مهره ها

(4) تعریف: an element that runs through a whole.

- one strand of a complex story
[ترجمه ترگمان] یک رشته از یک داستان پیچیده
[ترجمه گوگل] یک رشته یک داستان پیچیده
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: strands, stranding, stranded
• : تعریف: to form or produce by twisting single strands together.

• fibers or filaments twisted together to form a rope (or thread, yarn, etc.); string of pearls or beads; single fiber or filament; lock of hair; shore, beach, land alongside a body of water
drive up onto the shore; be driven onto the shore; leave someone in a difficult situation; be stuck in a difficult situation
a strand of thread, wire, or hair is a single piece of it.
a strand of a situation or idea is one part of it.

دیکشنری تخصصی

[عمران و معماری] رشته - سیم یافته - سیم بافته شده - طناب فلزی - طناب سیمی فولادی - کابل مارپیچ - کرانه کشندی - کشندان
[برق و الکترونیک] رشته یکی از سیمهای گروهی از سیمها در سیم افشان .
[زمین شناسی] رشته، تارهای بهم تابیده - آبگذر - (رودخانه):واژه انگلیسی برای رودخانه یا جریان آبی یا یک آبراهه.
[نساجی] رشته - لا ( لایه های بهم تابیده شده طناب )
[ریاضیات] ردیف، رشته
[پلیمر] رشته تابیده
[آب و خاک] ساحل دریا

مترادف و متضاد

fine thread


مجرا (اسم)
runway, aqueduct, flume, duct, conduit, channel, canal, tube, gully, strand, gullet, foramen, spiracle

ساحل (اسم)
bank, ripe, shore, beach, coast, strand, brae, shore front

کنار دریا (اسم)
shore, beach, strand, waterside, foreshore

کرانه (اسم)
boundary, mete, shore, strand, littoral

رشته (اسم)
tract, connection, field, sequence, string, sphere, chain, branch, suite, system, series, line, rank, clue, strand, thread, fiber, filament, catena, tissue, ligature

مجرای سیم (اسم)
conduit, strand

بندرگاه (اسم)
harbor, harbour, haven, strand, port

لا (اسم)
strand, ply, layer, la

لایه (اسم)
stratum, leaf, riband, strand, lamella, layer, pad, substrate, padding, ribband

کنار رود (اسم)
strand

متروک ماندن (فعل)
strand

به صخره خوردن (فعل)
strand

تنها گذاشتن (فعل)
strand

بهم بافتن و به صورت طناب دراوردن (فعل)
strand

رسیدن (فعل)
accede, achieve, attain, get, arrive, come, gain, receive, land, aim, amount, maturate, pull up, strand, run up, ripen

گیر افتادن (فعل)
stick, pin, strand, tangle

Synonyms: fiber, filament, length, lock, rope, string, tress


Antonyms: hunk


جملات نمونه

1. a strand of pearls
یک رشته مروارید

2. the strand of golden hair which hangs from kristina's forehead
دسته ی گیسوی زرین که از پیشانی کریستینا آویخته است

3. She tried to blow a gray strand of hair from her eyes.
[ترجمه ترگمان]سعی کرد موهایش را از چشمانش پاک کند
[ترجمه گوگل]او سعی کرد که یک چشمه ی خاکستری از چشمان او بکشد

4. She wore a single strand of pearls around her neck.
[ترجمه ترگمان]یک تار مروارید هم دور گردنش بود
[ترجمه گوگل]او تنها یک رشته مروارید در اطراف گردنش گذاشته بود

5. He reached out and brushed a strand of hair away from her face.
[ترجمه ترگمان]دستش را دراز کرد و موهایش را از روی صورتش کنار زد
[ترجمه گوگل]او رسیده و رشته ای از مو را از چهره اش برداشت

6. She tucked a loose strand of hair behind her ears.
[ترجمه ترگمان]طره ای از موی پشت گوشش را جمع کرد
[ترجمه گوگل]او یک رشته شل موی پشت گوشش گذاشته بود

7. The Strand is one of London's busiest and most affluent streets.
[ترجمه ترگمان]استرند یکی از شلوغ ترین و most خیابان های لندن است
[ترجمه گوگل]Strand یکی از شلوغ ترین و پرجمعیت ترین خیابان های لندن است

8. She absent-mindedly twisted a strand of hair around her fingers.
[ترجمه ترگمان]او با حواس پرتی یک رشته مو را دور انگشت هایش پیچید
[ترجمه گوگل]او غافلگیرانه یک رشته مو را در اطراف انگشتانش پیچید

9. The Strand is one of London's busiest thoroughfares.
[ترجمه ترگمان]استرند یکی از شلوغ ترین شاهراه های لندن است
[ترجمه گوگل]Strand یکی از شلوغ ترین جاده لندن است

10. A strand of coral beads hung round her neck.
[ترجمه ترگمان]طره ای از دانه های مرجانی دور گردن او حلقه زدند
[ترجمه گوگل]رشته ای از دانه های مرجانی دور گردن او بود

11. She twirled a strand of hair round her finger.
[ترجمه ترگمان]طره ای از موی دور انگشتش را چرخاند
[ترجمه گوگل]او یک رشته مو را دور انگشتش کرد

12. Not a strand of her golden hair was out of place.
[ترجمه ترگمان]حتی یک تار موی طلایی او هم از جایی خارج نشده بود
[ترجمه گوگل]نه رشته ای از موی طلایی او جایگزین نبود

13. She brushed a strand of hair aside.
[ترجمه ترگمان]طره ای از موی را کنار زد
[ترجمه گوگل]او یک رشته مو را کنار گذاشت

14. We heard every strand of political opinion.
[ترجمه ترگمان]ما هر رشته افکار سیاسی را شنیدیم
[ترجمه گوگل]ما هر رشته ای از عقاید سیاسی را شنیدیم

15. The other main strand in nineteenth-century feminism accepted the idea of women as the natural guardians of the moral order.
[ترجمه ترگمان]رشته اصلی دیگر فمینیسم در قرن نوزدهم، ایده زنان به عنوان قیم طبیعی نظم اخلاقی را پذیرفت
[ترجمه گوگل]ریشه اصلی دیگر فمینیسم قرن نوزدهم این ایده را زنان را به عنوان نگهبانان طبیعی نظم اخلاقی پذیرفت

a ship stranded by the storm

کشتی که توفان آن را به گل نشانده است


Robab was stranded penniless in a strange city.

رباب در یک شهر غریب بدون یک شاهی پول رها شده بود.


the strand of golden hair which hangs from Kristina's forehead

دسته‌ی گیسوی زرین که از پیشانی کریستینا آویخته است


a strand of pearls

رشته‌ای مروارید


the strands of one's life

ریشه‌های وجود یک فرد


پیشنهاد کاربران

بندر زدن

رشته ، فیلد
field
. . . . . strand of


strand of hair
تار های مو

در زیست شناسی، به هر کدام از دو زنجیره ی مولکول DNA، یک strand اطلاق می شود ( به معنای رشته، زنجیره )


به گِل نشستن

تنها و بی کس رها کردن
مثال:
When the plane left, my sister and I were stranded in China

به معنای رشته هست .
همچنین ساحل و به گل نشستن هم معنی میده .


رها کردن

رشته ی DNA یا RNA

strand ( مهندسی بسپار - الیاف )
واژه مصوب: تانه
تعریف: 1. نخ یک لا یا چندلا که از اجزای تشکیل دهندۀ طناب است 2. مواد نساجی به هم پیوسته و دراز

بر اساس LONGMAN DIC
Another meaning is one of the parts of a story, idea, plan etc.
بخشی از یک داستان، ایده، طرح و غیره

در حالت اسم:
۱ - رشته
۲ - تار
۳ - کنار دریا

در حالت فعل:
گیر افتادن

زیرمجموعه
Subset
Subcategory

Strand = قشر
Strands = اقشار
All strands of society = همه اقشار جامعه


کلمات دیگر: