کلمه جو
صفحه اصلی

supposed


معنی : مفروض
معانی دیگر : فرضی، انگاشتی، پنداری، گمانی، تصور شده

انگلیسی به فارسی

فرضی، ظاهری، کذایی، پنداری، گمانی، تصور شده


قرار است، مفروض


انگلیسی به انگلیسی

صفت ( adjective )
(1) تعریف: assumed to be true, without factual certainty.
متضاد: certain, proven
مشابه: hypothetical

- The supposed answer to that question is "yes."
[ترجمه ترگمان] پاسخ قابل انتظار به این سوال \"بله\" است
[ترجمه گوگل] پاسخ احتمالی به این سوال 'بله' است

(2) تعریف: intended as or thought to be such.
متضاد: proven

- This herbal tea is a supposed remedy for a sore throat.
[ترجمه ترگمان] این چای گیاهی یک درمان احتمالی برای گلو درد است
[ترجمه گوگل] این چای گیاهی یک درمان احتمالی برای یک گلودرد است

(3) تعریف: required or expected based on an agreement, promise, convention, or rule.

- I'm supposed to deliver this package to the manager and no one else.
[ترجمه محمد] من میبایست این بسته را به دست مدیر برسانم نه کس دیگری.
[ترجمه ترگمان] من باید این بسته رو به مدیر و هیچ کس دیگه تحویل بدم
[ترجمه گوگل] من قصد دارم این بسته را به مدیر و هیچ کس دیگری تحویل ندهم
- Everyone is supposed to be at work by nine o'clock.
[ترجمه ترگمان] همه قرار است ساعت نه سر کار باشند
[ترجمه گوگل] هر کس قرار است تا ساعت نه صبح در محل کار باشد
- You're supposed to put your hand on your heart when you hear the national anthem.
[ترجمه ترگمان] وقتی سرود ملی رو می شنوی باید دستت رو روی قلبت بذاری
[ترجمه گوگل] شما باید قلب خود را هنگامی که سرود ملی را می شنوید قرار دهید

(4) تعریف: presumed or expected; used especially when fact differs or may differ from expectation.

- What are you doing here? You're supposed to be at work.
[ترجمه ایدا] اینجا چیکار میکنی؟ شما باید سر کار باشید.
[ترجمه ترگمان] اینجا چیکار می کنی؟ تو قرار بود سر کار باشی
[ترجمه گوگل] اینجا چه میکنی؟ شما باید کار کنید
- The furniture was supposed to arrive yesterday, but there was some delay.
[ترجمه ترگمان] قرار بود اسباب و اثاثیه دیروز به اینجا برسد، اما کمی تاخیر در کار بود
[ترجمه گوگل] قرار بود مبل به دیروز برسد اما تاخیری وجود داشت

(5) تعریف: permitted or encouraged.

- Students are not supposed to be wandering the halls during classes.
[ترجمه ترگمان] انتظار نمی رود که دانشجویان در طول کلاس ها در راهروها پرسه بزنند
[ترجمه گوگل] دانش آموزان در حین کلاس ها نباید سرپناه را سرگردان کنند
- You're not supposed to get out of bed without a nurse.
[ترجمه ترگمان] تو قرار نیست بدون پرستار از تخت بیای بیرون
[ترجمه گوگل] شما نباید بدون پرستار از تخت خارج شوید

• hypothetical, presumed to be true; intended as, designed for; imagined; conjectural, lacking concrete evidence
you use supposed to express doubt about a way of describing someone or something that is generally believed.
if something is supposed to be done, it should be done because of a rule, instruction, or custom.
if something is supposed to happen, it is planned or intended to happen, but often does not.
if something is supposed to be true, people generally think that it is true.
see also suppose.

مترادف و متضاد

مفروض (صفت)
assumed, supposed, granted

جملات نمونه

1. he is supposed to telephone
قرار است که تلفن بزند.

2. vacations are supposed to be a pleasure
قاعدتا تعطیلات لذت بخش است.

3. we are supposed to meet for lunch
قرار است برای نهار با هم ملاقات کنیم.

4. children are not supposed to be sent to war
بچه ها نباید به جنگ فرستاده شوند.

5. What am I supposed to do?
[ترجمه ترگمان]من باید چیکار کنم؟
[ترجمه گوگل]من باید چه کاری انجام بدم؟

6. This coat was supposed to keep rain out, but water has soaked through.
[ترجمه ترگمان]قرار بود این کت باران را بیرون نگه دارد، اما آب از آن خیس شده است
[ترجمه گوگل]این کت قرار بود باران را حفظ کند، اما از طریق آب خیس شده است

7. A driver is not supposed to flash his lights at the coming vehicles.
[ترجمه A.M.G] یک راننده نباید چراغ های خود را به سمت وسایل نقلیه ای هایی که از سمت روبرو می آیند روشن کند
[ترجمه ترگمان]یک راننده قرار نیست که چراغ های خود را در وسایل نقلیه آینده روشن کند
[ترجمه گوگل]راننده قرار نیست فلش چراغ خود را در وسایل نقلیه آینده است

8. Journalists are supposed to be politically neutral.
[ترجمه ترگمان]روزنامه نگاران باید از نظر سیاسی بی طرف باشند
[ترجمه گوگل]روزنامه نگاران به طور سیاسی بی طرف هستند

9. The concert was supposed to be a charity event but it had strong political overtones.
[ترجمه ترگمان]انتظار می رفت که این کنسرت یک رویداد خیریه باشد، اما دارای بار سیاسی قوی بود
[ترجمه گوگل]این کنسرت باید یک رویداد خیریه باشد، اما این سیاهیهای قوی سیاسی داشت

10. I didn't know I wasn't supposed to.
[ترجمه ترگمان]نمی دانستم که نباید این کار را بکنم
[ترجمه گوگل]من نمی دانستم که قرار بود این کار را بکنم

11. This combination of qualities is generally supposed to be extremely rare.
[ترجمه ترگمان]این ترکیب از ویژگی ها به طور کلی بسیار کمیاب است
[ترجمه گوگل]این ترکیبی از ویژگی ها به طور کلی فرض می شود بسیار نادر است

12. She's supposed to do an hour's homework every evening.
[ترجمه ترگمان]او هر شب تکالیف مدرسه اش را انجام می داد
[ترجمه گوگل]او قرار است هر شب یک ساعت تکالیف انجام دهد

13. The show is supposed to be good.
[ترجمه ترگمان]نمایش باید خوب باشه
[ترجمه گوگل]نشان می دهد خوب است

14. I'm supposed to have handed in a first draft of my dissertation.
[ترجمه ترگمان]قرار بود مقاله اول of را به او بدهم
[ترجمه گوگل]من قصد دارم در اولین پیش نویس تدریس من دست به دست هم دهم

15. I think we always end up where we're supposed to.
[ترجمه ترگمان]من فکر می کنم ما همیشه به جایی که باید می رفتیم، پایان میدیم
[ترجمه گوگل]من فکر می کنم ما همیشه به جایی می رسیم که قرار هستیم

when the rule of law is broken by its supposed guardians...

وقتی حکم قانون به دست (به اصطلاح) پاسدارانش شکسته می‌شود...


پیشنهاد کاربران

فرضیه

Meant to ( قرار بود که )

given permission : permitted
منبع :
https://www. merriam - webster. com/dictionary/supposed

فرضی - تصور شده

You are where you were supposed to be
شما در جایی که قرار بود باشید هستید

مفروض ـ فرض شده

مورد انتظار

انتظار

طراحی شده
در نظرگرفته شده برای

فرضَن

تلقی شده

I was not supposed to guide you
It does not matter that it's important to you in some way

قرار بودن

قرار بود. . . ؟

قرار بود که. .

اجازه

فکر کنم
it's supposed
to be bonkers.
فکر کنم عقلش پاره سنگ بر می داره

قرار است

مجوز

انتظار می رفت، بایستی، باید، قرار بود

قرار بود . . .

مثال : ( sepposed to be fun ) قرار بود خوش بگذره


کلمات دیگر: