کلمه جو
صفحه اصلی

cuisine


معنی : غذا، خوراک، دست پخت، روش اشپزی
معانی دیگر : آشپزی، خوراکپزی، خوراک پردازی، سبک آشپزی، پخت و پز، (رستوران) خوراک

انگلیسی به فارسی

دست‌پخت، روش آشپزی، خوراک، غذا


غذا، خوراک، دست پخت، روش اشپزی


انگلیسی به انگلیسی

اسم ( noun )
• : تعریف: a particular type of cooking.

- The chef is familiar with both Japanese and French cuisine.
[ترجمه ترگمان] آشپز با غذاهای ژاپنی و فرانسوی آشنا است
[ترجمه گوگل] آشپز با غذاهای ژاپنی و فرانسوی آشناست

• style of cooking
the cuisine of a region is its characteristic style of cooking.

مترادف و متضاد

غذا (اسم)
chop, food, diet, dish, aliment, meal, chow, alimentation, nutrition, nourishment, nurture, viand, chop-chop, cuisine, provender, nutriment

خوراک (اسم)
feed, food, tack, dish, nutrition, nourishment, grub, fare, repast, meat, viand, cuisine, nutriment, tucker

دست پخت (اسم)
cuisine

روش اشپزی (اسم)
cuisine

food


Synonyms: cooking, dishes, eats, fare, grub, meal, menu


جملات نمونه

1. this restaurant's cuisine is famous
غذای این رستوران معروف است.

2. she prefers italian cuisine to the french
او خوراکپزی ایتالیایی را به خوراکپزی فرانسوی ترجیح می دهد.

3. This village has its own traditional dress, cuisine, folklore and handicrafts.
[ترجمه ترگمان]این روستا دارای لباس سنتی خود، آشپزی، فولکلور و صنایع دستی است
[ترجمه گوگل]این روستا دارای لباس سنتی، آشپزی، فولکلور و صنایع دستی است

4. This book is the definitive guide to world cuisine.
[ترجمه ترگمان]این کتاب راهنمای قطعی برای غذاهای جهان است
[ترجمه گوگل]این کتاب راهنمایی قطعی برای غذاهای جهان است

5. Sampling the local cuisine is one of the delights of holidaying abroad.
[ترجمه ترگمان]نمونه برداری از غذاهای محلی یکی از لذت های holidaying در خارج از کشور است
[ترجمه گوگل]نمونه برداری از غذاهای محلی یکی از لذت های تعطیلات در خارج از کشور است

6. Sampling the local cuisine is one of the delights of a holiday abroad.
[ترجمه ترگمان]نمونه برداری از غذاهای محلی یکی از لذت های یک تعطیلات در خارج از کشور است
[ترجمه گوگل]نمونه برداری از غذاهای محلی یکی از لذت های تعطیلات در خارج از کشور است

7. Brian's old-fashioned cuisine was unmatched for flavour.
[ترجمه ترگمان]غذای قدیمی برایان برای مزه اش بی همتا بود
[ترجمه گوگل]غذاهای قدیمی بری برای عطر و طعم بی نظیر بود

8. Raymond Blanc, star of nouvelle cuisine, tells Paul Bailey about the philosophy behind his cooking.
[ترجمه ترگمان]ریموند بلان، ستاره غذاهای nouvelle، به پاول بیلی در مورد فلسفه پشت سر آشپزی خود می گوید
[ترجمه گوگل]ریموند بلان، ستاره غذاهای نوول، به پل بیلی درباره فلسفه ی آشپزی اش می گوید

9. Enjoy the delicious cuisine created by our award-winning chef.
[ترجمه ترگمان]از غذاهای لذیذ که توسط آشپز برنده جایزه ما ایجاد شده است لذت ببرید
[ترجمه گوگل]لذت بردن از غذاهای خوشمزه ایجاد شده توسط آشپز برنده جایزه ما

10. This restaurant is renowned for its cuisine.
[ترجمه ترگمان]این رستوران برای غذاهای آن مشهور است
[ترجمه گوگل]این رستوران برای غذاهای خود مشهور است

11. The cuisine of Japan is low in fat.
[ترجمه ترگمان]غذاهای ژاپن چربی پایینی دارند
[ترجمه گوگل]غذاهای ژاپنی کم چرب است

12. The hotel restaurant is noted for its excellent cuisine.
[ترجمه ترگمان]رستوران هتل برای غذاهای عالی خود معروف است
[ترجمه گوگل]رستوران هتل برای غذاهای عالی آن ذکر شده است

13. We sampled the local cuisine.
[ترجمه ترگمان]ما از غذاهای محلی نمونه برداری کردیم
[ترجمه گوگل]ما غذاهای محلی را انتخاب کردیم

14. Ally McBeal would only qualify as lean cuisine.
[ترجمه ترگمان]Ally McBeal تنها به عنوان غذای ناب شناخته می شود
[ترجمه گوگل]آلی McBeal تنها به عنوان غذاهای ناب محسوب می شود

15. Used extensively in local cuisine, the juniper grows wild in the hills around the medieval walled town of Gubbio.
[ترجمه ترگمان]سرو کوهی به طور گسترده در غذاهای محلی استفاده می شود، در تپه های اطراف شهر walled قرون وسطایی of به طور وحشی می روید
[ترجمه گوگل]استفاده گسترده در غذاهای محلی، یخبندان در تپه ها در اطراف شهر گاببیو باستانی قرون وسطی وحشی رشد می کند

She prefers Italian cuisine to the French.

او روش آشپزی ایتالیایی را به روش آشپزی فرانسوی ترجیح می‌دهد.


This restaurant's cuisine is famous.

غذای این رستوران معروف است.


پیشنهاد کاربران

دستپخت

دستپخت، ، ، ، she began her career as a cook when, , in1974, she moved to Paris and learnt to cook sophisticated French cuisine because her husband loved good food

دست پخت says your dad, eat cuisine you a hospital
Watch out for your husband's husband instead of your mother
از بس دست پخت ، به گفته پدرت ادم رو بیمارستانی میکنه
مواظب باش به جای مادر شوهرت ، شوهر خودتو نکشی


غذای مخصوص یک رستوران یا هتل
The food cooked in a particular restaurant or hotel, specially when it's very nice.

روش درست کردن غذا

noun ( این واژه اسم هست )
1 : a style of cooking
[noncount]
🔴 I like gourmet/vegetarian/ethnic cuisine.
🔴 a cooking method used in French cuisine

[count]
🔴 regional cuisines
🔴 a cuisine based on local ingredients
— see also haute cuisine, nouvelle cuisine

2 [noncount] :
food that is cooked in a particular way
🔴 This restaurant is famous for its spicy cuisine

Other forms: plural - sines

دستپخت
Persian cuisine : دستپخت ایرانی

غذای منطقه ای یا محلی


غذا ( سبک آشپزی )

# a mouth - watering cuisine
# The hotel cuisine was good
# We sampled the local cuisine
# This restaurant's cuisine is famous

دستور آشپزی


کلمات دیگر: