کلمه جو
صفحه اصلی

customary


معنی : ساده، عادی، مرسوم، معمول، عادتی
معانی دیگر : (وابسته به عادت و خو) عادتی، (وابسته به رسم و سنت) سنتی، راستاد، روا، (حقوق) عرفی

انگلیسی به فارسی

عادی، مرسوم


عادی، مرسوم، معمول، ساده، عادتی


انگلیسی به انگلیسی

صفت ( adjective )
مشتقات: customarily (adv.)
(1) تعریف: done or practiced according to custom or tradition; usual.
مترادف: accustomed, habitual, regular, usual
متضاد: occasional
مشابه: accepted, conventional, everyday, general, normal, ordinary, routine, traditional

- My customary afternoon nap.
[ترجمه F...d] چرت بعد از ظهر همیشگی من
[ترجمه ترگمان] چرت و پرت همیشگی من
[ترجمه گوگل] غروب آفتاب عادی من

(2) تعریف: done or practiced by custom rather than by law.
مترادف: traditional
مشابه: accepted, general

(3) تعریف: of, by, or in reference to the U.S. customary system of measurement, which comprises those units of measurement, such as capacity, length, and mass, that are used primarily in the United States.

- The cup is a customary unit of measurement equal to eight ounces.
[ترجمه ترگمان] فنجان یک واحد مرسوم اندازه گیری برابر با هشت اونس است
[ترجمه گوگل] جام یک واحد معمولی اندازه گیری برابر با هشت اونس است

• conventional, habitual
customary means usual; a formal word.

دیکشنری تخصصی

[حقوق] عرفی، رایج، سنتی، مرسوم

مترادف و متضاد

ساده (صفت)
accustomed, ordinary, normal, simple, easy, plain, naive, modest, bare, open-and-shut, artless, onefold, natural, smooth, unobtrusive, unaffected, customary, dupeable, free-standing, simplex, homely, humbly, inartificial, unassuming, simple-minded, uncomplicated, unforced, unlabored, unlaboured, unpretending

عادی (صفت)
habitual, wonted, usual, ordinary, normal, common, commonplace, plain, rife, regular, natural, customary, workaday, pompier, unremarkable

مرسوم (صفت)
habitual, usual, common, standard, prevalent, traditional, customary

معمول (صفت)
made, usual, normal, customary

عادتی (صفت)
habitual, customary

usual, established


Synonyms: accepted, according to Hoyle, accustomed, acknowledged, by the numbers, chronic, common, confirmed, conventional, established, everyday, familiar, fashionable, frequent, general, habitual, household, in a rut, in the groove, normal, ordinary, orthodox, playing it safe, popular, prescriptive, recognized, regular, regulation, routine, same old, SOP, standard, standard operating procedure, stipulated, traditional, understood, universal, wonted


Antonyms: abnormal, different, irregular, occasional, rare, sometime, unusual


جملات نمونه

1. It was customary for wealthy Romans to recline while they were dining.
دراز کشیدن در حین غذا خوردن برای رومیان ثروتمند مرسوم بود

2. The Robin Williams movie received the customary rave reviews from the critics.
فیلم رابین ویلیامز با نقد های جنجال برانگیز معمول از سوی منتقدان مواجه شد

3. The traitor rejected the customary blindfold for the execution.
خائن,رسم بستن چشم در هنگام اعدام را رد کرد

4. it is customary for the groom to kiss the bride
رسم این است که (چنین مرسوم است که) داماد عروس را ببوسد.

5. it is customary with him
برای او جنبه ی عادت دارد.

6. in medieval literature, the personification of animals was customary
در ادبیات قرون وسطی انسان انگاری حیوانات عادی بود.

7. Is it customary to tip waiters in your country?
[ترجمه محمد] ایا انعام دادن به پیشخدمت ها در کشور شما امر عادی میباشد؟
[ترجمه ترگمان]آیا معمول است که waiters در کشورت خدمت کنی؟
[ترجمه گوگل]آیا به نظر می رسد که پیشخدمت ها در کشور شما ظاهر می شوند؟

8. It is customary to offer a drink or a snack to guests.
[ترجمه ترگمان]مرسوم است که یک نوشیدنی و یا یک اسنک را به مهمانان تعارف کنید
[ترجمه گوگل]معمول است که به مهمانان نوشیدنی یا میان وعده بدهید

9. In some cultures it is customary for the bride to wear white.
[ترجمه ترگمان]در برخی فرهنگ ها مرسوم است که عروس سفید بپوشد
[ترجمه گوگل]در برخی از فرهنگ ها عروس لباس عادی دارد

10. Is it customary to tip hairdressers in this country?
[ترجمه ترگمان]این رسم تو این کشوره؟
[ترجمه گوگل]آیا در این کشور آرایشگاه نوک معمول است؟

11. It's customary for the women to sit apart.
[ترجمه ترگمان]معمول است که زن ها دور هم بنشینند
[ترجمه گوگل]برای زنان تقسیم شده است

12. Yvonne took her customary seat behind her desk.
[ترجمه ترگمان]ایوان پشت میزش نشست
[ترجمه گوگل]یونن صندلی معمولی خود را پشت میز میز داد

13. For once, she lost/dropped her customary reserve and became quite lively.
[ترجمه ترگمان]برای یک بار هم که شده از دست رفته، ذخیره معمول خود را از دست داده بود و کاملا سرزنده شده بود
[ترجمه گوگل]برای یک بار، او از دست رفته خود را از دست داده / کاهش یافته است و کاملا پر جنب و جوش شد

14. Barbara answered with her customary enthusiasm.
[ترجمه ترگمان]باربارا با شور و شوق همیشگی خود جواب داد:
[ترجمه گوگل]باربارا با شور و شوق معمولش جواب داد

15. He makes his customary visit every week.
[ترجمه ترگمان]هر هفته یه سری به اینجا میزنه
[ترجمه گوگل]او هر هفته به دیدار عادی خود می رسد

16. It is customary to give people gifts on their birthday.
[ترجمه ترگمان]رسم است که در روز تولدمان به مردم هدیه بدهیم
[ترجمه گوگل]معمول است که مردم را به روز تولد خود هدیه بدهد

17. She arranged everything with her customary efficiency.
[ترجمه ترگمان]همه کارها را با کفایت معمول خود ترتیب می داد
[ترجمه گوگل]او همه چیز را با کارایی معمولش مرتب کرد

18. She found her customary self-possession had deserted her.
[ترجمه ترگمان]متوجه شد که تملک معمول خود او را ترک کرده است
[ترجمه گوگل]او متوجه شد که مالکیت عادی خود او را ترک کرده است

19. She gave the customary speech of thanks to the chairman.
[ترجمه ترگمان]او سخنرانی مرسوم را با تشکر از رئیس انجام داد
[ترجمه گوگل]او سخنرانی عادی را به ریاست داد

20. It is customary for the teacher to provide grammar notes to help the student generalize what he has learned.
[ترجمه ترگمان]مرسوم است که معلم برای کمک به دانش آموزان آنچه را که آموخته اند، به دانش آموزان کمک کند
[ترجمه گوگل]معلوم است که معلم برای ارائه یادداشت های گرامر به دانش آموزان به آنچه که آموخته است تعمیم داده شود

It is customary with him.

برای او جنبه‌ی عادت دارد.


It is customary for the groom to kiss the bride.

رسم این است که (چنین مرسوم است که) داماد عروس را ببوسد.


پیشنهاد کاربران

Usual or traditional in a particular culture

traditional

متعارف

مرسوم و معمول و روتین

It was customary then for children to stand up when the teacher came into the classroom


کلمات دیگر: