فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: stumbles, stumbling, stumbled
• (1) تعریف: to trip or lose one's balance in walking or running.
• مترادف: trip
• مشابه: fall, flounder, halt, lurch, stagger, topple
- She would have won the race if she hadn't stumbled.
[ترجمه فرشته] اگر سر نخورده بود مسابقه را می برد
[ترجمه ترگمان] اگر سکندری نخورده بود، مسابقه را برنده می شد
[ترجمه گوگل] اگر او اصرار نکرد، می توانست مسابقه را به دست آورد
- Don't leave your skates on the floor where somebody can stumble over them.
[ترجمه فرشته] اسکیت هات رو روی زمین رها نکن که کسی روش سر بخوره
[ترجمه ترگمان] اسکیت هات رو روی زمین نذار که یه نفر بتونه از روی اونا عبور کنه
[ترجمه گوگل] اسکیت های خود را روی زمین نگذارید، جایی که کسی روی آنها قدم بر دارد
• (2) تعریف: to falter or proceed clumsily in speech or action.
• مترادف: blunder, falter, trip
• متضاد: breeze
• مشابه: halt, hesitate, lurch, reel, stagger, totter
- Nervousness made him stumble over his lines.
[ترجمه ترگمان] عصبانیت باعث شد که او سکندری خوران از روی خطوط او رد شود
[ترجمه گوگل] عصبی شدن او را بیش از خطوط خود پریشان کرد
• (3) تعریف: to blunder or err.
• مترادف: blunder, err, slip
• مشابه: bungle, fault, flub, goof, mistake, muff, trip
- If this boy stumbles, the other child will win the spelling bee.
[ترجمه ترگمان] اگر این پسر سکندری بخورد، کودک دیگر زنبور تلفظ را به دست خواهد آورد
[ترجمه گوگل] اگر این پسر برآمده باشد، کودک دیگر زنبور عسل را برنده خواهد کرد
• (4) تعریف: to discover, reach, or come across accidentally or unexpectedly (usu. fol. by across, on, or upon).
• مترادف: come across, happen on, run across
• مشابه: bump into, chance, happen, hit on, strike
- I stumbled across this old photograph the other day when I was cleaning out my drawer.
[ترجمه ترگمان] آن روز وقتی داشتم کشوی میزم را تمیز می کردم به آن عکس قدیمی برخوردم
[ترجمه گوگل] در طول این عکس قدیمی دیگر روزی که تمیز کردن کشو من بودم، عجله کردم
اسم ( noun )
مشتقات: stumblingly (adv.)
• (1) تعریف: an act or instance of stumbling.
• مترادف: falter
• مشابه: misstep, stagger, trip
- That stumble cost him the race.
[ترجمه ترگمان] این سکندری خوران به قیمت مسابقه تمام شد
[ترجمه گوگل] این برخورد به او هزینه مسابقه می دهد
• (2) تعریف: an error or blunder.
• مترادف: blunder, flub, mistake, trip
- The senator's embarrassing stumble was widely reported in the newspapers.
[ترجمه ترگمان] برخورد شرم آور سناتور به طور گسترده ای در روزنامه ها گزارش شد
[ترجمه گوگل] تردید شرم آور سناتور به طور گسترده در روزنامه ها گزارش شد