کلمه جو
صفحه اصلی

bummed

انگلیسی به فارسی

بمب گذاری شده، ولگردی یا مفتخوری کردن، بحد افراط مشروب نوشیدن


انگلیسی به انگلیسی

• bummed out, disappointed; depressed

پیشنهاد کاربران

به هم ریختن

زیاد روی کردن در چیزی

کونی بودن ( گی )

دلخور بودن

ناراحت شدن

بی دل و دماغ

دلخور - ناامید
A: You ditched the company dinner last minute.
B: Yeah, told my boss Eva was sick. He was bummed but he really couldn't do anything about it.
مهمانی شام شرکتت رو آخرین دقایق پیچوندی.
اره به رِییسم گفتم اوا ( دخترمون ) مریضه. دلخور شد ( حالش گرفته شد ) ولی ننونست کاری بکنه. مجبور شد بپذیره
از سریال
Scenes from a marriage


کلمات دیگر: