کلمه جو
صفحه اصلی

sporting


وابسته به ورزش، ورزشی، ناوردی، مسابقه ای، ورزش دوست، ورزشکار، جوانمرد، منصف، وابسته به قمار، قماری، بختی، وابسته به بخت آزمایی، (زیست شناسی) جهشی، ناروال، جنده بازی، دلیرانه، تفریح دوست، بازی دوست، درخور ورزش کاران

انگلیسی به فارسی

تفریح دوست،بازی دوست،درخور ورزش کاران


ورزشی، بازی کردن


انگلیسی به انگلیسی

صفت ( adjective )
مشتقات: sportingly (adv.)
(1) تعریف: active or interested in organized sports.

(2) تعریف: designed or appropriate for sports.

(3) تعریف: characterized by sportsmanlike behavior.
متضاد: unfair

• of or pertaining to sports; involved or interested in sports; sportsmanlike; of or pertaining to gambling
sporting means relating to sport or used for sport.

مترادف و متضاد

playful


Synonyms: antic, coltish, considerate, devil-may-care, fair, frisky, frolicsome, game, gamesome, gay, generous, gentlemanly, impish, jaunty, joyous, kittenish, larkish, lively, merry, mischievous, reasonable, roguish, rollicking, sportive, sportsmanlike, sportsmanly, sprightly, square, square dealing, square shooting, straight shooting, waggish, wild


Antonyms: unsporting


playful and fair


Synonyms: antic, coltish, considerate, devil-may-care, frisky, frolicsome, full of fun, game, gamesome, gay, generous, impish, jaunty, joyous, larkish, lively, merry, mischievous, reasonable, roguish, rollicking, sportspersonlike, sprightly, square, wild


Antonyms: unfair, unplayful, unsporting


جملات نمونه

1. sporting goods
کالاهای ورزشی

2. he was sporting a loud tie
یک کراوات جلف زده بود.

3. lambs were sporting in the field
بره ها در مزرعه جست و خیز می کردند.

4. an important date in iran's sporting calendar
تاریخ مهمی در فهرست رویدادهای ورزشی ایران

5. The victory became part of sporting folklore.
[ترجمه ترگمان]این پیروزی بخشی از فولکلور ورزشی شد
[ترجمه گوگل]پیروزی بخشی از فولکلور ورزشی بود

6. They no longer advertise alcohol or cigarettes at sporting events.
[ترجمه ترگمان]آن ها دیگر الکل و سیگار را در مسابقات ورزشی تبلیغ نمی کنند
[ترجمه گوگل]آنها دیگر در رویدادهای ورزشی تبلیغ الکل یا سیگار ندارند

7. The college offers a wide range of sporting activities.
[ترجمه ترگمان]این کالج طیف وسیعی از فعالیت های ورزشی را ارائه می دهد
[ترجمه گوگل]کالج گستره وسیعی از فعالیت های ورزشی را ارائه می دهد

8. She fully intends to continue her sporting career once she has recovered from her injuries.
[ترجمه ترگمان]او به طور کامل قصد دارد یک بار دیگر به حرفه ورزشی خود ادامه دهد
[ترجمه گوگل]او به طور کامل قصد دارد تا پس از بهبودی از جراحاتش، به ورزش حرفه ای خود ادامه دهد

9. He was almost maniacal in his pursuit of sporting records.
[ترجمه ترگمان]او در تعقیب سوابق ورزشی دیوانه شده بود
[ترجمه گوگل]او در پیگیری سوابق ورزشی خود تقریبا منصوری بود

10. Wish you can benefit from our online sentence dictionary and make progress day by day!
[ترجمه ترگمان]ای کاش شما می توانید از فرهنگ لغت آنلاین ما بهره مند شوید و روز به روز پیشرفت کنید!
[ترجمه گوگل]آرزو می کنم که بتوانید از فرهنگ لغت حکم آنلاین ما بهره مند شوید و روز به روز پیشرفت کنید!

11. Everyone in the bar was sporting a suntan.
[ترجمه ترگمان] همه توی بار قهوه sporting
[ترجمه گوگل]هر کس در نوار ورزشی یک غروب بود

12. It's very sporting of you to give me an initial advantage.
[ترجمه ترگمان]خیلی از لطف شماست که به من یک امتیار اولیه بدهید
[ترجمه گوگل]این بسیار ورزشی است که من به من یک مزیت اولیه بدهید

13. Priscilla won't even give me a sporting chance of saying sorry for what I did the other day.
[ترجمه ترگمان]اون حتی یه فرصت مناسب برای گفتن کاری که اون روز انجام دادم، نداد
[ترجمه گوگل]پریسیلا حتی فرصتی ورزشی برای گفتن اینکه برای روزی که من انجام دادم متاسفم

14. It was very sporting of them to wait until the rest of our team had arrived.
[ترجمه ترگمان]خیلی برایشان جالب بود که صبر کنند تا بقیه اعضای تیم ما وارد شوند
[ترجمه گوگل]آنها بسیار صبور بودند تا صبر کنند تا بقیه تیم ما وارد شوند

15. Eric was sporting a new camel-hair coat.
[ترجمه ترگمان] اریک \"کت پشمی جدید داشت\"
[ترجمه گوگل]اریک یک کاپ مو جدید شتر را ورزشی کرد

sporting goods

کالاهای ورزشی


پیشنهاد کاربران

سرگرم کاری بودن

ورزشکاری که دارای اخلاق جوانمردانه و پهلوان منشانه است و در طی مسابقه سعی نمیکند تا به هر روشی که شده، مسابقه را به نفع خود تمام کند و بِبَرد.

ارز


کلمات دیگر: