کلمه جو
صفحه اصلی

guessed

انگلیسی به فارسی

حدس زده، حدس زدن، فرض کردن، تخمین زدن، خیال کردن


جملات نمونه

1. he guessed the number of eggs in the basket
تعداد تخم مرغ های سبد را حدس زد.

2. i guessed his intention at a glance
با یک نظر منظور او را حدس زدم.

3. because of her bearing, i guessed that she must be an important person
به خاطر طرز رفتارش حدس زدم که باید آدم مهمی باشد.

پیشنهاد کاربران

حدس زدن، فرض کردن. گذشته فعل guess


کلمات دیگر: