کلمه جو
صفحه اصلی

critical


معنی : قطعی، بحرانی، انتقادی، منتقدانه، وخیم، نکوهشی
معانی دیگر : انتقادآمیز، نکوهشگرانه، معاندانه، خرده گیرانه، وابسته به نقد ادبی یا هنری و غیره، نقدگرانه، هنرسنجانه، سخن سنجانه، نکته سنجانه، بسیار مهم، حیاتی، بحران آمیز، هراس انگیز، بزنگاهی، نگران کننده، (علوم) واقع در مرحله ی انتقال، واگردان، سرگشتی، وابسته به نقدگران، وابسته به هنرسنجان، شور بیماری، حدت مرض، (در مورد برخی کالاهای زمان جنگ) سهمیه بندی شده، ماده ی حیاتی

انگلیسی به فارسی

بحرانی، وخیم، منتقدانه


بحرانی، انتقادی، وخیم، نکوهشی


بحرانی، انتقادی، منتقدانه، وخیم، قطعی، نکوهشی


انگلیسی به انگلیسی

صفت ( adjective )
مشتقات: critically (adv.)
(1) تعریف: tending to make severe judgments or to find fault.
مترادف: censorious, faultfinding, harsh, hypercritical, severe, strict
متضاد: complimentary, uncritical
مشابه: demanding, fastidious, meticulous, negative, niggling, picky, rigid, rigorous, stringent, unfavorable

- Her mother-in-law was so critical that it seemed impossible please her.
[ترجمه محمد م] مادرخوانده اش به قدری خرده گیر بود که راضی کردن او به نظر غیر ممکن می رسید.
[ترجمه AS] مادر شوهرش به قدری سخت گیر بود که راضی کردنش غیر ممکن به نظر می رسید.
[ترجمه ترگمان] مادرش به قدری حساس بود که به نظر غیرممکن می رسید
[ترجمه گوگل] مادرش خیلی انتقادی بود که به نظرش غیر ممکن بود
- Many citizens have become critical of the current government and are demanding reforms.
[ترجمه ترگمان] بسیاری از شهروندان منتقد دولت فعلی شده اند و خواهان اصلاحات هستند
[ترجمه گوگل] بسیاری از شهروندان از دولت کنونی انتقاد کرده و اصرار دارند

(2) تعریف: characterized by or involving careful and exact analysis and evaluation.
مترادف: analytic, discriminating, evaluative, investigative
مشابه: discerning, exact, meticulous, painstaking, scrupulous, serious, systematic

- Scientific research requires critical thinking.
[ترجمه ترگمان] تحقیقات علمی نیازمند تفکر انتقادی هستند
[ترجمه گوگل] تحقیقات علمی نیاز به تفکر انتقادی دارد

(3) تعریف: of the nature of a crisis; being at the very highest point of danger but still allowing the possibility of a positive outcome.
مترادف: dangerous, grave, touch-and-go
متضاد: mild
مشابه: acute, desperate, dire, hazardous, perilous, risky, serious, uncertain, vital

- She's in the hospital and her condition is considered critical.
[ترجمه ترگمان] او در بیمارستان است و وضعیتش وخیم به نظر می رسد
[ترجمه گوگل] او در بیمارستان است و وضعیت او بحرانی است

(4) تعریف: extremely important.
مترادف: crucial, essential, grave, pivotal, vital
متضاد: unimportant
مشابه: fatal, fundamental, imperative, important, indispensable, momentous, necessary, significant

- It is critical that you understand these instructions; making a mistake could have dangerous consequences.
[ترجمه ترگمان] مهم است که این دستورالعمل ها را درک کنید اشتباه کردن می تواند عواقب خطرناکی داشته باشد
[ترجمه گوگل] مهم است که این دستورالعمل ها را درک کنید؛ اشتباه می تواند عواقب خطرناکی داشته باشد
- The testimony of this witness is critical to the case for the defense.
[ترجمه ترگمان] شهادت این شاهد برای دفاع از پرونده حیاتی است
[ترجمه گوگل] شهادت این شاهد برای پرونده دفاع بسیار مهم است

(5) تعریف: in physics, of a state just preceding a nuclear reaction.

• judgmental; important, crucial
a critical time or situation is extremely important.
a critical situation or illness is very serious or dangerous.
if you are critical of someone or something, you express severe judgements and opinions about them.
a critical approach to something involves careful examination and judgement of it.
critical also means relating to the work of a person who is a critic.

دیکشنری تخصصی

[شیمی] بحرانی
[عمران و معماری] بحرانی
[برق و الکترونیک] بحرانی
[مهندسی گاز] بحرانی
[صنعت] بحرانی - در کنترل پروژه فعالیتی است که با به تاخیر افتادن آن سایر فعالیت ها و یا کل پروژه به تاخیر می افتد.
[نساجی] بحرانی - حساس
[ریاضیات] مرزی، وخیم، خطیر، مهم، بحرانی، استثنایی، حساس
[پلیمر] بحرانی
[آمار] بحرانی
[آب و خاک] بحرانی

مترادف و متضاد

قطعی (صفت)
absolute, decisive, definite, definitive, certain, final, unconditional, critical, decretive, decretory, positive, categorical, sure, last, categoric, conclusive, deterministic, trenchant, decided, magistral, terminative, peremptory, uncompromising, irrevocable

بحرانی (صفت)
acute, critical, exigent, climacteric, decretive, decretory

انتقادی (صفت)
critical

منتقدانه (صفت)
critical

وخیم (صفت)
serious, critical, fatal, dire, crucial, tense, sthenic

نکوهشی (صفت)
critical, remonstrative

fault-finding, detracting


Synonyms: analytical, belittling, biting, calumniatory, captious, carping, caviling, cavillous, censorious, censuring, choleric, condemning, critic, cutting, cynical, demanding, demeaning, derogatory, diagnostic, disapproving, discerning, discriminating, disparaging, exacting, exceptive, finicky, fussy, hairsplitting, humbling, hypercritical, lowering, nagging, niggling, nit-picking, overcritical, particular, penetrating, reproachful, sarcastic, satirical, scolding, severe, sharp, trenchant, withering


Antonyms: complimentary, laudatory, praising


urgently important


Synonyms: acute, all-important, climacteric, conclusive, consequential, crucial, dangerous, deciding, decisive, desperate, determinative, dire, exceptive, grave, hairy, hazardous, high-priority, integral, momentous, perilous, pivotal, precarious, pressing, risky, serious, significant, strategic, urgent, vital, weighty


Antonyms: trivial, uncritical, unimportant


جملات نمونه

critical mass

جرم بحرانی (واگردان)


1. critical angle
زاویه ی حد

2. critical damping
میرایی بحرانی

3. critical mass
جرم بحرانی (واگردان)

4. critical value
ارزش سرگشتی،مقدار شاخص

5. a critical assessment of neema's works
ارزیابی هنرسنجانه ی آثار نیما

6. a critical shortage of fuel
کمبود شدید سوخت

7. a critical situation in international relations
وضعیت نگران کننده در روابط بین المللی

8. a critical study of sa'di's works
نقد آثار سعدی

9. the most critical moment in her life
حیاتی ترین لحظه ی عمرش

10. he was very critical of the way you behaved
او از طرز رفتار تو خیلی انتقاد کرد.

11. her illness is critical
بیماری او وخیم است.

12. some of these critical sentences must be toned down a bit
برخی از این جمله های انتقاد آمیز باید کمی تعدیل بشوند.

13. they construed my words as critical and hostile
آنها حرف های مرا انتقادی و خصومت آمیز شمردند (تعبیر کردند).

14. his disclaimer of the authorship of that critical article by him
تکذیب نگارش آن مقاله ی انتقادی از طرف او

15. Greg's tendency to be critical made him unpopular with his co-workers.
[ترجمه ترگمان]تمایل گرگ نسبت به او باعث شد که او با همکاران خود محبوبیتی نداشته باشد
[ترجمه گوگل]تمایل گرگ به انتقاد او را با همکارانش غیرمعمول ساخته است

16. Despite the critical acclaim, the novel did not sell well.
[ترجمه ترگمان]با وجود تحسین و تحسین انتقادی، این رمان به خوبی فروش نشد
[ترجمه گوگل]با وجود تحسین منتقدان، رمان به خوبی فروش نمی کرد

17. Tom's parents were highly critical of the school.
[ترجمه ترگمان]پدر و مادر تام به شدت از مدرسه انتقاد می کردند
[ترجمه گوگل]والدین تام بسیار از مدرسه انتقاد کردند

18. This courageous and subversive movie has attracted widespread critical support.
[ترجمه ترگمان]این فیلم با شهامت و subversive حمایت بسیار زیادی را به خود جلب کرده است
[ترجمه گوگل]این فیلم شجاعانه و ویرانگر، پشتیبانی انتقادی فراوانی را به خود جلب کرده است

19. This view is contrary to the aims of critical social research for a number of reasons.
[ترجمه ترگمان]این دیدگاه بر خلاف اهداف تحقیق اجتماعی انتقادی به چند دلیل است
[ترجمه گوگل]این دیدگاه به دلایل مختلف بر خلاف اهداف تحقیقات اجتماعی انتقادی است

20. Many economists are critical of the government's economic policies.
[ترجمه ترگمان]بسیاری از اقتصاددانان منتقد سیاست های اقتصادی دولت هستند
[ترجمه گوگل]بسیاری از اقتصاددانان از سیاست های اقتصادی دولت انتقاد می کنند

21. He is very temperamental and critical.
[ترجمه ترگمان]او بسیار حساس و حساس است
[ترجمه گوگل]او بسیار شاداب و حیاتی است

22. Some parents were critical of attempts to indoctrinate children in green ideology.
[ترجمه ترگمان]برخی از والدین از تلاش برای آموزش دادن به کودکان در ایدئولوژی سبز انتقاد می کردند
[ترجمه گوگل]بعضی از والدین از تلاش برای تشویق کودکان به ایدئولوژی سبز انتقاد کردند

23. He remains in a critical condition in a California hospital.
[ترجمه ترگمان]او در شرایط بحرانی در بیمارستان کالیفرنیا به سر می برد
[ترجمه گوگل]او در یک بیمارستان کالیفرنیا باقی ماند

24. She has written a major critical appraisal/study of Saul Bellow's novels.
[ترجمه ترگمان]او یک ارزیابی انتقادی بزرگ از رمان \"سول Bellow\" نوشته است
[ترجمه گوگل]او یک ارزیابی انتقادی مهم / مطالعهی رمانهای Saul Bellow را نوشته است

25. The report was sharply critical of the police.
[ترجمه ترگمان]گزارش به شدت به پلیس اهمیت داده بود
[ترجمه گوگل]این گزارش به شدت از پلیس انتقاد می کند

critical angle

زاویه‌ی حد


a critical shortage of fuel

کمبود شدید سوخت


a critical situation in international relations

وضعیت نگران‌کننده در روابط بین‌المللی


critical damping

میرایی بحرانی


He was very critical of the way you behaved.

او از طرز رفتار تو خیلی انتقاد کرد.


a critical study of Sa'di's works

نقد آثار سعدی


the most critical moment in her life

حیاتی‌ترین لحظه‌ی عمرش


Her illness is critical.

بیماری او وخیم است.


critical value

ارزش سرگشتی، مقدار شاخص


پیشنهاد کاربران

مهم، حیاتی

اساسی

منتقد

. describe the good and bad points of a play, movie, etc

منتقدانه

go critical
خودکفا شدن

1 - کسی که خودش رو همیشه سرزنش می کنه - انتقاد آمیز
2 - مهم


بسیار مهم، حیاتی
میشه بعضی جاها گفت: "مهم و حساس" :
Maintaining adequately low temperature is critical, as otherwise it will cause chilling injury to the produce:
حفظ دمای بسیار پایین ( برای مواد غذایی فاسدشدنی در سردخانه ) خیلی مهم و حساس است، در غیر اینصورت باعث سرمازدگی محصول می شود.

مهم

آستانه

بهرانی

حائز اهمیت

بحرانی


موشکافانه، نقادانه

1. انتقاد کننده ( critical of )
2. خیلی مهم، حیاتی ( critical to/ for )
3. بحرانی، نگران کننده ( time or situation )

1_بسیارمهم 2_حیاتی

Critical thinking : تفکر نقادانه

بهانه جو، انتقادآمیز

پراهمیت، کلیدی

حیاتی

Very serious or dangerous

معنای کلمه =مخاطره آمیز

مترادف کلمه =risky

نقادی

واکاوی

حیاتی، بحرانی

در رابطه با انتقاد این کلمه دو جور مفهوم داره
۱ - یه جور مفهوم که شما میای یه کتاب یا فیلم رو نقد میکنی و نظرتو میگی راجبش
۲ - یه جوره دیگشم اینه که شما با یه چیزی مخالفی و نمیپسندی ( نکوهش ) یعنی میگی اون فلان چیزه بده

نکته سنج

عملیات


نقادانه، سنجشگرانه. انتقادی

دقیق

به نقل از هزاره:
1. [وضعیت بیمار، وضع اجتماعی] بحرانی، حساس وخیم، خطرناک سخت، حاد
2. [نوشته، تحلیل، نسخه] انتقادی
3. [شخص، نگاه] نکته سنج، نقاد، خرده بین، موشکاف، خرده گیر، عیبجو؛ [برخورد، بررسی] انتقادآمیز، نقادانه، عیبجویانه

تحلیلی

شدید

انتقادآمیز،
نکوهشگرانه،
منتقدانه

The exhibition drew great critical attention
اون نمایشگاه انتقادهای زیادی را متوجه خودش کرد

مثال برای معنای نکته سنجانه

critical classification
طبقه بندی نکته سنجانه

یکی از معانیش میشه خیلی مهم و حیاتی ( extremely important )
◀️We have reached a critical phase of the experiment.
◀️It is absolutely critical [=vital, essential] for us to remain together.
◀️This is a matter of critical importance to the future of our country.
◀️ Critical situation : وضعیت بحرانی

critical ( adj ) = crucial ( adj )
به معناهای :بسیار مهم، ضروری، لازم، اساسی، حیاتی

India is facing a critical situation these days : این روزا هند با وضعیت وخیمی دست و پنجه نرم میکنه ( با وضعیت وخیمی روبروست )

انتقادی

بعضی مواقع معنای ضروری یا لازم رو میده

the critical particle size for reaction
اندازه لازم ( ضروری ) ذره برای واکنش

ضمن تایید و تصدیق صحت الصدور کلیه ترجمه ها توجه کنید در یک جمله: در زمان فورس ماژور از این کلمه که Adverb هست بصورت مثال جمله زیر استفاده میکنند:

Now my is it's certically . . change position quickly . . !

نگاه کنید:
منابع• https://dictionary.cambridge.org/us/amp/english/critically• https://www.ldoceonline.com/dictionary/critically• https://www.macmillandictionary.com/dictionary/british/critically• https://www.thefreedictionary.com/critically

ایرادگیر

سرزنشگر


کلمات دیگر: