کلمه جو
صفحه اصلی

switch on


معنی : بستن
معانی دیگر : سویچ را باز کردن، روشن کردن

انگلیسی به انگلیسی

عبارت ( phrase )
• : تعریف: to start the flow of electricity to something.

- Read the instructions before you switch on the machine.
[ترجمه ترگمان] قبل از اینکه به ماشین سوئیچ کنید دستورالعمل را بخوانید
[ترجمه گوگل] قبل از اینکه ماشین را عوض کنید، دستورالعمل ها را بخوانید

• turn on (the light, television, etc.)

مترادف و متضاد

بستن (فعل)
close, truss, attach, ban, impute, bar, stick, connect, colligate, bind, hitch, seal, clog, assess, tie up, choke, shut, shut down, block, fasten, belt, bang, pen, shut off, tighten, blockade, hasp, clasp, knit, jam, wattle, plug, congeal, curdle, curd, jell, lock, coagulate, cork, spile, picket, padlock, ligate, obturate, occlude, portcullis, posset, switch on

جملات نمونه

1. Oh, you're back, why don't you switch on the lights?
[ترجمه ترگمان]اوه، برگشتی، چرا چراغ ها رو خاموش نمی کنی؟
[ترجمه گوگل]آه، شما عقب هستی، چرا چراغ را روشن نمی کنی؟

2. I felt for the electric light switch on the wall and turned it on.
[ترجمه ترگمان]احساس کردم چراغ الکتریکی روی دیوار روشن شد و آن را روشن کرد
[ترجمه گوگل]من برای روشنایی نور الکتریکی روی دیوار احساس کردم و آن را روشن کردم

3. There is a switch on the wall for turning on the lights.
[ترجمه ترگمان]یک کلید روی دیوار است که چراغ ها را روشن می کند
[ترجمه گوگل]سوئیچ روی دیوار برای روشن کردن چراغها وجود دارد

4. The policeman kicked the switch on, and light flooded the room.
[ترجمه ترگمان]پاسبان سوئیچ روشن کرد و روشنایی اتاق را روشن کرد
[ترجمه گوگل]پلیس سوئیچ را لگد می زد و نور اتاق را پر می کرد

5. I couldn't find the off switch on the remote control.
[ترجمه ترگمان]نمی توانستم کلید را از کنترل دور پیدا کنم
[ترجمه گوگل]من نمی توانم سوئیچ را روی کنترل از راه دور پیدا کنم

6. Switch on the light at the wall - socket.
[ترجمه ترگمان]چراغ را روشن کنید
[ترجمه گوگل]نور را در دیوار سوکت روشن کنید

7. He didn't bother to switch on the light.
[ترجمه ترگمان]به خودش زحمت نداد که چراغ را روشن کند
[ترجمه گوگل]او زحمت نکشید تا روشن شود

8. I'll switch on the washing machine last thing so it'll be finished when I get up in the morning.
[ترجمه ترگمان]وقتی صبح بیدار می شوم، ماشین لباسشویی را عوض می کنم
[ترجمه گوگل]من آخرین ماشین لباسشویی را تغییر می دهم تا زمانی که صبح بیدار شوم تمام می شود

9. The switch on the wall was beyond the baby's reach.
[ترجمه ترگمان]کلید روی دیوار آن سوی دسترس کودک قرار داشت
[ترجمه گوگل]سوئیچ روی دیوار فراتر از دسترسی کودک بود

10. You switch on, wait until the screen turns green, push in the disk and there you are!
[ترجمه ترگمان]شما روشن خواهید شد، صبر کنید تا صفحه سبز شود، در دیسک فشار وارد کنید و در آنجا هستید!
[ترجمه گوگل]شما روشن می شوید، صبر کنید تا صفحه ظاهر شود سبز، دیسک را فشار دهید و آنجا هستید!

11. Could you switch on the radio?
[ترجمه کیمیا] میشه رادیو رو روشن کنی؟
[ترجمه ترگمان]میشه رادیو رو خاموش کنی؟
[ترجمه گوگل]می توانید رادیو را عوض کنید؟

12. Switch on the oven and let it heat up.
[ترجمه ترگمان]اجاق را خاموش کنید و بگذارید گرم شود
[ترجمه گوگل]فر را تغییر دهید و آن را گرم کنید

13. The switch on the kettle won't stay down.
[ترجمه ترگمان]دکمه روی ک تری خاموش نخواهد ماند
[ترجمه گوگل]سوئیچ روی کتری نمی ماند

14. You switch on, push in the disk and there you are!
[ترجمه ترگمان]کلید را روشن کنید، دیسک را فشار دهید و به آنجا بروید!
[ترجمه گوگل]شما روشن می کنید، دیسک را فشار دهید و آنجا هستی!

پیشنهاد کاربران

Turn on, to start or cause to function

Press sth to start electric power. Opp swicth off

به جریان انداختن
به کار انداختن


کلمات دیگر: