به دست گرفتن
come to grips
انگلیسی به فارسی
پیشنهاد کاربران
قاطعانه برخورد کردن،
رو به رو شدن.
رو به رو شدن.
برخورد کردن با ( یک مسئله ی مشکل )
روبرو شدن با ( یک مسئله ی مشکل )
سر و کله زدن با ( یک مسئله ی مشکل )
Hit. . . . meet. . . . run into. . . . come to grips
روبرو شدن با ( یک مسئله ی مشکل )
سر و کله زدن با ( یک مسئله ی مشکل )
Hit. . . . meet. . . . run into. . . . come to grips
با چیزی ( مشکلی ) کنار آمدن
come/get to grips with something = to understand or deal with something difficult
کوتاه نیامدن از انجام کاری
کلمات دیگر: