کلمه جو
صفحه اصلی

subsist


معنی : ماندن، خوراک دادن، گذران کردن، زیست کردن
معانی دیگر : به وجود (خود) ادامه دادن، وجود داشتن، موجود بودن، زیستن، به حیات ادامه دادن، امرار معاش کردن، (فلسفه) به عقل گنجیدن، کمک کردن، یاوری کردن، پول (خوراک و غیره) رساندن، رواج داشتن، رایج ماندن، متداول باقی ماندن، (معمولا با: in) مشتمل بودن

انگلیسی به فارسی

زیست کردن، ماندن، گذران کردن


انگلیسی به انگلیسی

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: subsists, subsisting, subsisted
(1) تعریف: to exist or continue to exist.
مشابه: last, survive

(2) تعریف: to stay alive or obtain the necessities of life (usu. fol. by on).
مشابه: exist, last, live

- They subsisted on roots and berries.
[ترجمه ترگمان] آن ها به ریشه ها و berries مشغول بودند
[ترجمه گوگل] آنها در ریشه ها و انواع توت ها زندگی می کردند

• exist, live; stay alive
if you subsist, you only have just enough food to stay alive.

مترادف و متضاد

keep going, living


ماندن (فعل)
settle, abide, stay, remain, be, stand, subsist, stall, lie, hang up

خوراک دادن (فعل)
graze, feed, diet, meal, nourish, serve, grub, board, bait, subsist, nutrify, hay, mess, meat, forage, serve a meal

گذران کردن (فعل)
get on, fare, subsist

زیست کردن (فعل)
subsist

Synonyms: barely exist, be, breathe, continue, eke out a living, eke out an existence, endure, exist, get along, get by, hang in, hang on, hang tough, just make it, last, live, make ends meet, make it, manage, move, remain, remain alive, ride out, scrape by, stay alive, stick it out, stick with it, survive, sustain


جملات نمونه

1. he learned to subsist on little food
آموخت که به خوراک کم بسازد.

2. a round square does not subsist
دایره ی مربع به عقل نمی گنجد.

3. He could subsist on bark and grass roots in the isolated island.
[ترجمه ترگمان]می توانست با پوست درخت و علف در جزیره ای دورافتاده زندگی کند
[ترجمه گوگل]او می تواند بر روی پوست و ریشه های علفی در جزیره جدا شود

4. We had to subsist on bread and water.
[ترجمه ترگمان]مجبور بودیم با نان و آب زندگی کنیم
[ترجمه گوگل]ما مجبور بودیم بر نان و آب بمانیم

5. How do they manage to subsist ?
[ترجمه ترگمان]چطور زندگی می کنند؟
[ترجمه گوگل]چگونه می توان آنها را مدیریت کرد؟

6. How can you subsist on such a small income?
[ترجمه ترگمان]چطور می توانید با درآمد کوچکی زندگی کنید؟
[ترجمه گوگل]چگونه می توان در چنین درآمد کوچک زندگی کرد؟

7. The terms of the contract subsist.
[ترجمه ترگمان]شرایط قرارداد وجود دارد
[ترجمه گوگل]شرایط قرارداد وجود دارد

8. Old people often have to subsist on very low incomes.
[ترجمه ترگمان]افراد مسن اغلب باید با درآمد پایین زندگی کنند
[ترجمه گوگل]افراد سالمند اغلب باید درآمد بسیار کم داشته باشند

9. They subsist on eggs and beans most of the time.
[ترجمه ترگمان]آن ها اغلب اوقات در تخم مرغ و لوبیا زندگی می کنند
[ترجمه گوگل]آنها اغلب در تخم مرغ و لوبیا زندگی می کنند

10. The workers are expected to subsist on a dollar a day.
[ترجمه ترگمان]انتظار می رود که کارگران روزی به دلار زندگی کنند
[ترجمه گوگل]انتظار می رود که کارگران از یک دلار در روز استفاده کنند

11. They must subsist, he said, on one small portion of government-rationed meat per week.
[ترجمه ترگمان]او گفت: آن ها باید با سهم کوچکی از گوشت جیره بندی شده دولتی زندگی کنند
[ترجمه گوگل]او گفت، آنها باید در یک بخش کوچک از گوشت خوراک دولتی در هفته بمانند

12. Many of the soldiers had to subsist on insects and roots.
[ترجمه ترگمان]بسیاری از سربازان مجبور بودند با حشرات و ریشه ها زندگی کنند
[ترجمه گوگل]بسیاری از سربازان باید حشرات و ریشه ها را از بین ببرند

13. The islanders inhabit the coastal strip only, and subsist almost entirely on royalties from the mining.
[ترجمه ترگمان]جزیره نشینان تنها در ساحل ساحلی ساکن هستند، و از استخراج معدن تقریبا به طور کامل زندگی می کنند
[ترجمه گوگل]ساکنان جزیره فقط در نوار ساحلی زندگی می کنند و تقریبا به طور کامل از حق استخراج معادن استفاده می کنند

14. If I can subsist on mussels in place of meat, why not these greens in place of lettuce?
[ترجمه ترگمان]اگر من بتوانم روی صدف ها در جای گوشت زندگی کنم، چرا این سبزی به جای کاهو عمل نمی کنند؟
[ترجمه گوگل]اگر می توانم در گوشت در گوشت گاو بمانم، چرا این سبزی ها به جای کاهو نیستند؟

This town subsists mainly on exports.

وجود این شهر بستگی زیاد به صادرات دارد.


He learned to subsist on little food.

آموخت که به خوراک کم بسازد.


A round square does not subsist.

دایره‌ی مربع به عقل نمی‌گنجد.


subsisting troops off the country

از روستا به قشون کمک رساندن


پیشنهاد کاربران

To survive
To live
To stay alive
To exist

exist

امرار معاش کردن
زندگی گذراندن

دوام آوردن

باقی ماندن


کلمات دیگر: